به نور روى تو دريافتم جمال تو را * به آفتاب توان ديد كآفتاب « 1 » كجاست
* * *
[ 76 ] لأنت منى قلبي و غاية بغيتي * و أنهى مرادي و اختياري و خيرتي
اين است مقام تحقّق و مرتبهء وصول او در اطوار عشق كه بعد از قسم به دو تصريح كرد « 2 » ؛ چه ، چون كارزار اوّل عشق ، رقايق خارجى از حقيقت عاشق قطع كرد « 2 » ، هرآينه روى امنيّت و آرزوى دل او مطلقا به سوى محبوب گردانيد « 4 » و منتهاى بغيت و غايت جستجو در او مقصور گردانيده « 5 » ، نهايت مطالب و مآرب - كه قرعهء اختيار و اصطفا بدان افتد - همه او را يافت « 6 » .
به يكى كردم از دو عالم روى * ديده از ديگران فروبستم
بر سر كوى آن « 7 » يكى خاكم * در كف پاى آن يكى پستم
* * *
[ 77 ] و خلع عذاري فيك فرضي « 8 » و إن أبى اق * ترابي قومي و الخلاعة سنّتي « 9 »
[ 78 ] و ليسوا بقومي ما استعابوا تهتّكي * فأبدوا قلىّ ، و استحسنوا فيك جفوتي
[ 79 ] و أهلي في دين الهوى أهله و قد * رضوا لي عاري ، و استطابوا فضيحتي
چون به فرمودهء سلطان وقت ، عدول از حكم مراتب ، ممتنع و حرام است ، پس بر مقتضاى شريعت عشق ، انخلاع از قلايد تقليدات و انطلاق از ساير رسوم ( 14 ب ) و عادات - كه به هيچ نوع جزئيّات آن را ملحوظ لحاظهء التفات نسازد - فرض عين باشد تا سبب قرب فرائض گردد و اگر چه موجب مباعدت اصحاب و عدم مقاربت قوم خواهد بود . « 10 »
هامش
( 1 ) . فر : آفتاب .
( 2 ) . فر : كرده .
( 4 ) . فر : گردانيده .
( 5 ) . فر : گردانيد .
( 6 ) . تب : + بيت ؛ فر : + رباعى .
( 7 ) . مل : او .
( 8 ) . فر : فرض .
( 9 ) . ال در حاشيه : هذا البيت وجد في بعض النّسخ :خلعت عذاري و اعتذاري لابس ال * خلاعة مسرورا بخلعي و خلعتي( 10 ) . تب فر : + بيت .