ناله و فرياد من رفت از زمين بر آسمان * ناله از دل مىكنم فرياد ازو فرياد ازو
[ 18 ] هرآينه به ياد او دهد آن نالهء حزنانگيز و آه دردآميز من ، بدى حال سخت آن كسانى كه از قصور قوّت سير و استيلاى ضعف منهك ، از رفاقت ركب باز مانده باشند در حين رحيل كه نواير شوق در جان سالك بيچاره زبانه زند و قصور قوّت را مشاهده كند ؛ هرآينه نايرهء المش اشتعال يابد ؛ « نه پاى سفر كردن و نه راى اقامت » ؛ و اين الم مورث درد گردد و مستعدّ دوا شود .
گر هزاران مقام قطع كنى * تا تو را درد نيست درمان نيست
* * *
[ 19 ] و قد برّح التّبريح « 1 » بي ، و أبادني * و أبدى الضّنى منّي خفيّ حقيقتي
چون « 2 » به ميامن انذار به تأبيد و تخليد زمان هجران - كه به لسان استعداد استدعاى آن نموده - و مساعى تيغ جبّارى معشوق ، بيشتر مملكت حقيقت عاشق گشوده گشت ، تعبير از مصدوقهء حال خويش مىكند كه والى درد ، باطن مرا مستقرّ ايالت خويش ساخت و احكام تعيّن و هستى كه بدان نسب معنوى و رقايق خفيّهء خود را مىپوشانيدم ، جمله را به باد تفرقه و فنا برداد . « 3 » ( 10 الف )
در عشق نماند عقل و تمييز كه بود * كلّى دل و جان بسوخت و آن نيز كه بود
چون پرتو آفتاب از پرده بتافت * ناپيدا شد چو سايه هر چيز كه بود
هرآينه نزارى تعيّنم و رقّت حجب هستى به غايتى رسيد كه خباياى حقيقت كه در تحت حجب مختفى بود ، بر مجالى ظهور نهاد . « 4 »
هزار جهد بكردم كه سرّ عشق بپوشم * نبود بر سر آتش ميسّرم كه نجوشم
* * *
[ 20 ] فنادمت في شكوى النّحول « 5 » مراقبي * بجملة أسراري و تفصيل سيرتي
بر مقتضاى مقدّمات سابقه از فحواى « 6 »
هامش
( 1 ) . فر : برّج التّبريج .
( 2 ) . فر : و چون .
( 3 ) . فر : داد . بيت ؛ ال : + رباعيّه .
( 4 ) . فر : + بيت .
( 5 ) . ال : فى سكر النّحول ؛ فر : فى سكرى النحول .
( 6 ) . ال : + شعر .