( 9 ب ) حال آنكه رتبت مراقى كمال من در آن طور به غايتى رسيده كه كمترين حصّهاى از آن ، سر خيل فراقزدگان عالم ، يعنى يعقوب - عليه السّلام - به فحواى
إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ
مؤدّى گردانيده . « 1 »
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت * فراق يار نه آن مىكند كه بتوان گفت
و ديگر ، مقتضاى ابّهت و حشمت معشوقى است كه مبدأ ابداء « 2 » اعيان خارجى و رقايق احكام ابتلايى ايشان است . و سر جملهء حال من در اين طور ، آن است كه رئيس ستمزدگان عالم ، ايّوب - عليه السلام - به بعضى از آن مبتلا بود ؛ چنانچه قصهء آن معروف و مشهور است . « 3 »
ذرّات هر دو عالم گر بر تو تير بارند * هان تا به دفع كردن گرد سپر نگردى
زنهار ! كه فحاوى اين ابيات اعجاز آيات ، « 4 » حمل بر اغراقات شعرى و استحسانات خطابى نكنند و بر آن مقصور نگردانند ؛ چه ، ساير انبيا - عليهم السلام - به اوضاع هدايتنما و احكام غوايتزدا ، جزئيات و مقدّمات تباشير صبح آفتاب ختمىاند ، عليه من السّلام أتمّه . « 5 »
ز هستى ، نور او بود اوّلين چيز * چه صادق بود صبح اوّلش نيز
* * *
[ 16 ] و آخر ما ألقى الألى عشقوا ، إلى ال * رّدى ، بعض ما لاقيت أوّل محنتي
يعنى فذلك تفصيل اين بليّات و احزان آن است كه آخر چيزى كه اسيران بند بلاى محبّت و محنتزدگان « 6 » درد مودّت را به حكم « 7 » « و « 8 » من لم يمت في حبّه لم يعش به » به سوى هلاكت انداخت ، بعضى از آنهاست كه در اوايل حال امتحان و بدايت زمان حرمان بدان رسيدم ؛ « 9 »
فعش خاليا « 10 » فالحبّ راحته عنّى * و أوّله سقم و آخره قتل
هامش
( 1 ) . تب فر : + بيت .
( 2 ) . فر : ايذاء .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . مل : + را .
( 5 ) . تب : + بيت .
( 6 ) . مل : غمزدگان .
( 7 ) . ال : + ع .
( 8 ) . ال ندارد .
( 9 ) . تب فر : + شعر .
( 10 ) . همهء نسخهها حاليا دارند كه ساختارى فارسى است . طبق ديوان ابن فارض تصحيح شد كه مناسب معنى است .