منضمّ بودى ، به مجرّد تأثير آن شدايد ، قبل از وصول تجلّى ، اجزايشان « 1 » از هم فروريختى « 2 » .
عشق داغيست كه گر بر جگر كوه نهى * سنگ بر سينه زنان آيد و فرياد كند
حاصل آنكه بدايت احوال من و نكايت شدايد آن ، به غايتى است كه نهايت احوال ديگران را مقابل است . « 3 »
و ما لي مثل في غرامي بها كما * غدت فتنة في حسنها ما لها مثل
يعنى اگر ( 9 الف ) استحصال اسباب استجلاب و اعداد شرائط آمادگى اين كمال ، بعضى را سابق بود بر آنكه
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي
، عاشق على الاطلاق را مسبوق بود كه
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ
.
و اگر يكى در بيابان جدّ و اجتهاد بعد از ارتكاب قوانين سلوك و آداب ، به سرحدّ آن مطلوب رسيد « 4 » ، ديگرى به براق همّت برق پرواز و هجوم جذبات عاشقنواز ، بدين سعادت فايز گشته . « 5 »
هر كس رهى دارد ببين كز نعمت خوان كرم * توشه به خسرو مىرسد تيشه زدن فرهاد را
* * *
[ 12 ] هوىّ عبرة نمّت به و جوىّ نمت * به حرق ، أدواؤها بي أودت
از آن خصوصيت امتيازى كه در بيت سابق اشاره كرده ، تعبير مىكند كه آنچه مراست ، عشقى است كه احوال متقابله و احكام متضادّه لازم دارد ؛ چه ، نواير آتش هجران و لواعج نيران حرمان ، چون در باطن عاشق زبانه زند ، ضرورتا جمع متماثلات و تفريق مختلفات نتيجه دهد و از اوّل ، تصاعد ابخره زاينده شود كه مشتمل بر طبيعت رطوبت است كه مبدأ تفاصيل تشكّلات و فنون تنوّعات عينى و تعيّنات وهمى و خيالى و منبع ساير نسب خارجى كه ابواب ايذاى عاشق است ، از آن حاصل گردد . « 5 »
هامش
( 1 ) . تب : اجزاى ايشان .
( 2 ) . ال تب فر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 3 ) . ال تب فر : + شعر ؛ مل : + نظم .
( 4 ) . تب : رسد .
( 5 ) . تب فر : + بيت ؛ مل : + نظم .