لسان حال او مترنم گشت .
* * *
[ 9 ] و منّي على سمعي بلن إن منعت أن * أراك ، فمن قبلي لغيري لذّة
از طىّ مقدّمات گذشته معلوم گشت كه عشق را در تغذيهء حقيقت عاشق ، از دو گونه پرورش است : گاه از روى انبساط لطائف آثار معشوقى در معارج صعود ، جام مالامال جمال از خمخانهء حدق در نظر آرد « 1 » ؛ و گاهى از حيثيّت انقباض قهر اطوار بندگىاش در مهاوى هبوط ، كمان خشم و خوارى به زه كرده ، تير ملامت و تعيير را از كيش غنج و دلال عاشقكشى و جلال بر جان عاشق بيدل حواله كند و سنان آبدار زبان را ( 8 ب ) در خون آن بيچاره نهد و او را به تأييد و تخليد هجران ، در دركات بعد و جحيم حرمان اندازد « 2 » .
گاه خوشخوش شود گه همه « 3 » آتش شود * شعبدههاى « 4 » عجب يار مرا خوست خوست
و عاشق از اين قوت ، از ممرّ سمع بهرهمند مىگردد ؛ همچنانكه به اوّل از راه گذر نظر . « 5 »
فكأنّ عذلك عيس من أحببته * قدمت به فكأنّ سمعي ناظري
و همچنانچه اوّل ، نتيجهء استعدادى تواند بود كه از حيثيّت عاشقى - كه معدن قابليّت است - همراه داشت ، ثانى محض امتنان است . يعنى در اين وقت ، چون به غير از طريق گدايى راهى ديگر نماند او را ، چه « 6 » خردهاى كه در چرزدان « 7 » همّتش بود ، به يك دو جام آخر كرده در خاك افلاس نشست چنانچه فحواى بيت سابق بدان ناطق است ، و لهذا ملهم وقتش از اين معنى آگاه گردانيد كه اگر چه كيسهء استعداد ، پرداخته است و نقدى نماند خريدن جام جمال را ، در دولتخانهء گدايى و امتنان بسته نشد كه از دلال جلال بىبهره نشينى . « 8 »
هامش
( 1 ) . تب : آورد .
( 2 ) . ال تب : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 3 ) . ال : گاه چو .
( 4 ) . ال تب فر : تعبيههاى .
( 5 ) . ال تب : + شعر ؛ مل : + نظم .
( 6 ) . فر ندارد .
( 7 ) . تب : جرزدان ؛ مل : جزودان .
( 8 ) . فر : نشستى ؛ ال تب : + بيت ؛ مل : + نظم .