آينه حكم اين اقتضا در باطن عاشق ، چون مبادى اوايل سكر است ، تقاضاى وصل شد . « 1 »
آن مى كه تو دردادى وين عقل كه ما راست * معذور همىدار اگر جام شكستيم
* * *
[ 6 ] و أبثثتها ما بي و لم يك حاضري * رقيب لها حاظ « 2 » بخلوة جلوة
شك نيست كه عاشق از حيثيّت عاشقى ، مكنت و مجال تقاضاى وصل ندارد ؛ « 3 » « من از كجا و تمناى وصل تو ز كجا ؟ » چه ، « 4 » ساز وصل و مقدّمات او ، همه معشوق را تواند بود .
دستگاه و مايهء عاشق ، شدايد هجران و مصائب حرمان است ، چنانچه معلوم گشت ؛ « 5 »
ماييم و آب ديده كه سقّاى كوى دوست * صد مشك ازين متاع به يكتاى نان دهد
مگر وقتى از حكم يرليغ عشق ، منشور التفات معشوقى به طغراى انبساط موشّح گردد تا عاشق از آن استمالت ، سر قوتى از خوانچهء خاصّش در ربايد و بدان قوت ، قوّتى اكتساب نمايد كه بدان قوّت ، طلب وصال كند .
و اول چيزى كه از حكم سلطان وقت و اقتضاى آن قوّت بر او واجب گردد ، اظهار حزن و صبر و افتقار و عجز و مذلّت و انكسار باشد ؛ ( 8 الف ) يعنى ساير صفات عدمى كه ذخيرهء خزانهء حقيقت عاشق است ، در نظر آرد . « 6 »
هر كس كشيد بر در دلبر متاع خويش * دل نيز آه و ناله كشيدن گرفته است
القصه ، تا از تعيّنات وهمى و نسب عدمى ، كه مبادى تفرقه است ، بالكلّ مستخلص نگردد ، پاى در دايرهء جمعيّت نتواند نهاد . « 7 »
تا تفرقهاى بود به هر سوى از تو * بيزار بود كفر « 8 » به صد روى از تو
تا بر جايست يك سر موى از تو * كفرست حديث آن سر كوى از تو
و اين معنى وقتى صورت تيسير يابد كه به ميامن انبساط مذكور ، عاشق از ازدحام
هامش
( 1 ) . تب : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 2 ) . در اصل : « رقيب بقاحظ » ؛ طبق ديوان ابن فارض تصحيح شد .
( 3 ) . مل : + ع .
( 4 ) . تب : چو .
( 5 ) . تب فر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 6 ) . تب : آورد ؛ تب فر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 7 ) . ال فر : + بيت ؛ تب : + رباعى ؛ مل : + نظم .
( 8 ) . ال تب فر : فقر .