عينى كه صور ظهور آن بر شواكل عرش بيّن است ، شارع از مقتضاى فحواى « أوتيت جوامع الكلم » شمايل آن را به تراكم صور شرعى پوشيده ؛ هر چند اخفاى آن عين ، بر اين وجه ، عين اظهار است . چه در عين ، هر صورتى از آن ، در ديدهء ادراك ، هر كس را بر مقتضاى
قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ
معنى « 1 » رو مىنمايد . « 2 » ( 1 الف )
همه خوانند نه اين حرف كه من مىخوانم * همه دانند نه اين رمز كه من مىدانم « 3 »
*
نهفته معنى نازك بسى است در خط يار * تو فهم آن نكنى اى اديب من دانم
پس ، از مقتضاى اداى حق تبليغ و تشريع دور باشد اظهار آن عين بر صور حرفى در مشاهد شعرى كردن ، چنانچه از منطوق آن مفهوم شود ؛ چه « 4 »
گر تو چنين خوبرو بر همه كس بگذرى * سنّت پرهيزكار دين قلندر شود
لاجرم زمام اين نوع كلام ، در كف كفايت وارثان او نهادند ، تا وقتى كه لسان وقت به املاى « 5 » « قبح باسم من تهوي و دعني من الكنى » مترنّم گردد و نهال ولايت كه تا غايت به توريق اغصان مجرد ، اوراق علوم رسمى به انگشت استغنا طى مىكرد و به تشعيب افنان تنها ، فنون اقسام عقلى و نقلى به آب بىاعتبارى از لوح ضمير زيركان مىشست ، شمايم و شمايل ازهار و ثمار آن نهال دولت و اقبال ، مشام و كام روزگار را محلّى و معطّر ساخته ، به فحواى تعيير مؤدّاى « 6 »
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست * عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
نوخاستگان باغ وجود را سرزنش كند ؛ نرگس از سر بصارت بر پاى نشاط خاسته به نداى « 7 »
بيا و بنگر اگر چشم خردهبين دارى * كه سنگريزهء بطحا عقيق و مرجانست
ديدهوران عالم را تنبيه كند ؛ بنفشه در سماع وجد احوال « بي يسمع » سرانداز گشته به
هامش
( 1 ) . تب ندارد .
( 2 ) . فر : + شعر ؛ مل : + نظم .
( 3 ) . فر : + شعر .
( 4 ) . ال فر : + بيت ؛ مل : + نظم .
( 5 ) . ال : + ع .
( 6 ) . فر : + بيت .
( 7 ) . ال فر : + بيت ؛ مل : + نظم .