غرض كه چون اين سخنان بشنيدند سر خجالت در پيش انداخته بدر رفتند ، و ديگر هرگز اين حكايات نگفتند .
و ديگر در ايام سلطان محمد ملكشاه ، همچنين فقها جمع شدند و به وى رسانيدند كه غزالى در امام ابو حنيفه طعن كرده . و وى را در اسلام هيچ عقيده نيست ، بلكه اعتقاد فلاسفه و ملحدان دارد . و جملهء كتابهاى وى به سخن ايشان ممزوج است ، و كفر و اباطيل با اسرار شرع به هم « 1 » آميخته است و خداى را نور حقيقى مىگويد . و اين مذهب مجوس است .
غرض كه مزاج سلطان بدين سخنان بر « 2 » وى متغير گردانيدند ، چنانچه قصد رنجانيدن وى كرد ، و حجة الاسلام را طلب فرمود . و او عذرى آورد .
سلطان فرمود كه چون به مشهد رضوى رسيم او را همانجا دريابيم « 3 » . در اين حالت كه به مشهد رسيدند ، جماعتى از متعصبان گفتند كه او را تكليف بايد كرد تا حاضر شود ، و با وى مناظره كنيم ، و سخن وى بشنويم ، و وى از عهدهء سخنهاى خود بيرون آيد . و البته وى را رها مكنيد « 4 » كه پيش سلطان رود .
پس جماعتى از شاگردان حجة الاسلام حاضر شدند و گفتند كه اگر كسى را شبهتى افتاده « 5 » ما كه « 6 » شاگردان وىايم « 7 » آن را حل كنيم . و شما را حد آن نيست كه از وى مناظره خواهيد . و بعد از آن اگر ما عاجز آييم از حل آن ، به وى بنويسيم « 8 » تا حل بكند ؛ و شرح و تقرير آن درخواست كنيم ، تا آن اشكال برداشته شود .
و معارضان باز پيش سلطان رفتند كه اگر او را قوى ناموسى هست ، وقتى ظاهر شود كه با ما مناظره كند . و در آخر سلطان معين الملك را گفت لا بد است كه او را الزام كنيم تا حاضر گردد « 9 » پيش تخت ، و ما سخن وى بشنويم
هامش
( 1 ) - ب : به هم است آميخته است .
( 2 ) - ب : از وى .
( 3 ) - ب : دو باهم .
( 4 ) - ب : مىكند .
( 5 ) - دم : ما افتاده ما كه شاگردان .
( 6 ) - ب :
ما شاگردان .
( 7 ) - ب : و هم .
( 8 ) - ب : نويسيم .
( 9 ) - ب : شود .