نشانش راه برده « 1 » .
رهروان را شب تاريك دليلى بايد * ما به بوى خوش آن زلف سياه آمدهايم
نه به دليل نظر و راه فكر ، كه اين راه پر از شوك شكوك و خاشاك شبه مىباشد « 2 » « وين راه نه راه رهروان است » ، بلكه از پرتو انوار سخنان حقايق ترجمان خاتم الرسل و تتبع اضوا و اشعهء حكمت لمعاتش كه سالها به حكم فرمودهء :
« وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ »
به دل و جان كوشيده اين عقيده را يقين « 3 » نموده .
سالها در بلاش مىسوزم * تا نگويى بلاش مىبينم
چون سياق سخن ، رهنورد بيان را بدين سرحد رسانيد ، جاى آن شد كه شمهاى از آن انوار « 4 » حقايق كه مقتبس از « 5 » فحاوى كلمات جامعهء حضرت رسالت پناه محمدى است بدين عقايد منضم گردد ، و اشعهء تحقيقش كه مرتبهء يقين از پرتو اضواى او ظاهر است بر همگنان هويدا شود ، تا حمل اين كلمات بر طامات و لاف و سخنان گزاف ، چنانچه شيمهء بيشتر سخنوران روزگار از شعرا و خطبا باشد ، نكنند « 6 » .
به سوى من تو به بازى « 7 » نگه مكن كه ز علم * دلم به گيسوى حوران همىكند بازى
هرآينه واجب شد كه حديثى كه از امهات صحاح احاديث است ، كه مبناى عقايد دينى بر آن است ، در اين سلك « 8 » درآورد و جواهر الفاظ دررنشان را با اين عبارت خزفسان در رشتهء انتظام كشد ، و لطائف حكم و فنون دقايق كه به زبان اشارت در طى اين كلمات سحرآفرين مدرج فرموده به قدر « 9 » فهم و اقتضاى زمان آن را در صدد بيان آرد . و اين حديثى « 10 » است كه در آخر زمان حضرت
هامش
( 1 ) - ب : بيت .
( 2 ) - ب : مصراع .
( 3 ) - ب : تعين نموده ، بيت .
( 4 ) - ب : نور .
( 5 ) - ب : مقتبس را فحاوى .
( 6 ) - ب : فرد .
( 7 ) - ب :
ز بازى .
( 8 ) - ب : سلك آورد .
( 9 ) - ب : بقدم .
( 10 ) - ب : حديث است .