و منها [ حيرت ]
معلوم نيست كه در چه صفت مىدارند ، و ختم بر كدام صفت خواهد بود . گاهى ايمنى و گاهى اضطراب . كارى است بىتدبير و حيرتى است ضرورى . هر كسى از كسب صفتى به كمال رسيدند ، اما عاقبت كار همه تحير بود .
تن در مىبايد دادن و تسليم تصرفات غيب بودن . و وجود خود را به كلى به حضرت واجب الوجود - جل ذكره - تفويض نمودن . ابتدا و وسط معلوم است ، اما انتها معلوم نيست ، كه ختم بر چه صفت است و بر چه حالتست . همه برين بودهاند . عطار گويد قدس اللّه روحه :
( شعر )
پيشوايانى كه ره بين آمدند * گاهوبيگاه از پى اين آمدند
جان خود را عين حسرت ساختند * همره جان عجز و حيرت ساختند
در تك اين بحر بىپايان بسى * غرقه گشتند و خبر نى از كسى
تو چنان دانى كه اين آسان بود * بل كه كمتر چيز ترك جان بود