ندارد و چون در اين مكتب وجود و موجود يكى است و موجود ديگرى نيست تا آن موجود در آن حلول كند يا با او متحد شود .
وحدت عددى
شبسترى :
در اين مشهد يكى شد جمع و افراد * چو واحد سازى اندر عين اعداد
تو آن جمعى كه عين وحدت آمد * تو آن واحد كه عين كثرت آمد
مغربى :
چون يكى اصل جملهء عدد است * جنبش جمله سوى اصل خود است
چون ز يك جز يكى نشد صادر * پس يكى نيست آنچه را كه صداست
در تشبيه عدم به آئينه كه از اصول افگار محى الدين است شبسترى و مغربى نيز به كار بردهاند .
شبسترى
عدم آئينه هستى است مطلق * كزو پيداست عكس تابش حق
مغربى
دلى كه آينه روى شاهد ذات است * برون ز عالم نفى و جهات و اثبات است
آئينهاى بساخت كه مجموع كائنات * در وى بديد حسن جمال و جلال خويش
اشاره به آيه
أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي
1 * پس من كه خداوندم القاء محبت خود به تو كردم و ترا محبوب خود ساختم تا بسبب محبوبى من محبوب همه كس شوى