است و اين نفس با حروفى كه ازين نفس ظاهر گشتهاند از باطن متنفس كه حق است ظاهر گشتهاند و باطن متنفس عين اوست پس اين حروف با اين نفس كه اكنون ظاهريت حق است در باطن بوده است و از آن روى كه باطن است اول است و چنانك از آن روى كه ظاهر است آخر است و كثرتى كه به حسب ظاهر است قادح وحدت نيست و چنان كه مىگوئى كه زيد را مثلا سر است و پاست و دست است و چشم و گوش و بينى و روح است و قلب و نفس و عقل و حواس و اعضا و قواى ظاهرى و باطنى كه در حد و حصر نمىآيند اين مجموع زيد است و كثرت اين مجموع كثرت زيد نمىشود . پس اين كلى ثانى و حروف نفس رحمانى نيز كه ظاهريت حق است موجب تكثر وحدت حق نمىگردد و اگر چه ظاهرا كثرتى مشاهد است مثل عقل كل ، نفس كل ، طبيعت كل و جوهر هبا كه هيولى است و عرش و كرسى و افلاك و املاك و اركان و مولدات ثلثه و انواع هر جنسى و افراد هر نوعى كه در حد و حصر نمىآيند چنانچه در زيد گفته شد كه روح قلب و نفس و حواس و عقل و قواى ظاهرى و باطنى بلكه حق مجموع اين همه است اگر شخصى مثلا دست زيد بگيرد و بگويد كه اين زيد است و هر عضوى را از اعضا و هر قوتى را از قواى ظاهرى و باطنى كه مىگيرد و يا فرض مىكند مىگويد كه اين زيد است اين معنى خطا باشد چرا كه زيد اين مجموع است نه آنكه هر يكى از اين اجزاء و قوا زيد است على حده فايت ما فى الباب آنچه مىگويد ديده است عضوى از اعضاء و جزوى از اجزا و قوتى از قواى زيد است پس بر اين تقرير و تقدير هر كه عقل را بگويد كه خداست نفس را بگويد كه خداست و طبيعت را بگويد و عرش را و كرسى و فلك و نجوم و كواكب و شمس و قمر چنانچه در ابتدا ابراهيم گفت عليه السلام قوله تعالى حكاية عنه فلا
جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ .
« 1 »
همچنان جماد را لا بل هر چيزى را كه بيند گويد كه خداست اين معنى كفر و زندقه باشد چون سخن در آن است كه اين مجموع آن مجموع است . لهذا مىفرمايد
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ
« 2 » و عالم حدثان كه اسم سوايت « 3 » و غيريت به روى اطلاق
هامش
( 1 ) - آيه 6 سوره 76
( 2 ) - آيه 3 سوره الحديد
( 3 ) - سوائيت ا س 1