شعر
سى سال در پى تو چو مجنون دويدهام * 112 اندر جزيرهاى كه نه خشكست نه ترى
غافل بدم از آنكه تو مجموع هستيى « 1 » * مشغول بود عقل بايمان و كافرى
اى دل توكل كونى « 2 » بيرون ز هر دو كون * اى جمله چيزها و تو از چيزها برى
و در غزلى ديگر بيان مىفرمايد قدس سره :
شعر
سالكان قدس « 3 » را محرم شدم 113 * ساكنان قدس را همدم شدم
طارمى ديدم برون از شش جهت * خاك گشتم فرش آن طارم شدم
هر نفس همراه عزرائيل بود * جان مبادم گر ازو درهم شدم
روبرو با مرگ كردم حربها * تا ز عيد مرگ من خرم شدم
خون شدم خوشيده در رگهاى عشق * در دو چشم عاشقان شبنم شدم
گه چو عيسى جملگى گشتم زبان * گه دلى خاموش چون مريم شدم
آنچه از عيسى و مريم ياوه شد * گر مرا باور كنى آن هم شدم
پيش نشترهاى عشق لم يزل * زخم گشتم صد ره و مرهم شدم
سست كردم تنك هستى را تمام * تا كه بر زين بقا محكم شدم
بانك ناى لم يزل بشنو ز من * گر چو پشت چنگ اندر خم شدم
رو نمود اللّه اعلم مر مرا * كشته آه و بس اعلم شدم
هامش
( 1 ) - در اصل : هستى
( 2 ) - در اصل : كونئى
( 3 ) - خ ل : راه