چون بعالم نيست يك كس مر مكانت را عوض * در عزاى تو مكان و لا مكان بگريسته
جبرئيل و قدسيان را بالوپر ازرق شده * انبيا و اوليا را ديدگان بگريسته
اندرين ماتم دريغا آب گفتارم نماند * تا مثالى وانمايم كان چنان بگريسته
چون ازين خانه برفتى سقف دولت درشكست * لاجرم دولت بر اهل امتحان بگريسته
در حقيقت صد جهان بودى نبودى يك كسى * دوش ديدم آن جهان بر اين جهان بگريسته
چون ز ديده دور گشتى رفت ديده در پيت * جان بىديده بمانده خونچكان بگريسته
غيرت تو گر نبودى اشكها باريدمى * همچنين به خونچكان و در نهان بگريسته
رشكها بايد چه جاى اشكها در هجر تو * هر نفس خونابه گشته هر زمان بگريسته
در چنين حالت چه جاى جوى و بر و بحرها * شاخ و برك و ذرها بر انس و جان بگريسته
ماهيان در بحر و وحشى در بيابان زارزار * ماه و مهر آسمان جمله جهان بگريسته
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 373
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٣٧٣