آدم گفت كه « 1 » چرا نگاه داشتى كه « 2 » دشمن ماست . آدم « 3 » خنّاس « 3 » را چهار « 4 » پاره كرد بر قلّهء چهار كوه نهاد « 5 » و چون « 6 » غايب شد آدم « 7 » ، ابليس حاضر آمد و از حال خنّاس پرسيد حوا صورت حال خناس در جواب تقرير كرد « 8 » . ابليس آواز داد « 9 » : يا خنّاس فى الحال خنّاس پديد آمد به همان هيئت « 10 » اوّل و ابليس برفت و آدم بيامد « 11 » و پرسيد كه اين چه حال است ؟ حوّا « 12 » صورت آن حال باز گفت ، آدم خنّاس را بكشت و بسوخت و خاكسترش « 13 » را در آب روان انداخت و چون آدم « 14 » غايب شد « 15 » ابليس باز آمد و از حال خنّاس پرسيد و حوّا آنچه ديده بود در جواب باز گفت ابليس آواز داد كه يا خنّاس « 16 » على الفور خنّاس حاضر شد و ابليس غايب گشت .
« و آدم به عادت بيامد « 17 » و « 18 » پرسيد كه اين چه امر عجيب است ؟ لاجرم حوّا آن حال غريب را تقرير كرد و آدم را غيرت زيادت شد . پس خناس را بكشت و بپخت و بخورد و غايب شد ، آنگاه ابليس بيامد و از حال خنّاس پرسيد حوّا جواب ( ب ) « 19 » تقرير ( آ :
برگ 48 ب ) كرد و ابليس آواز داد كه يا خنّاس ، لاجرم از سينهء « 20 » آدم آواز « 21 » داد كه « 22 » لبّيك پس « 23 » ابليس گفت ( ت ) اى فرزند مكان « 24 » شريف يافتى بايد كه ( گ ) « 25 » هرگز « 26 » از آنجا انتقال نكنى كه مقصود از اين مكر همين بود « 27 » » .
هامش
( 1 ) ل ، ن : كلمه « كه » ننوشته .
( 2 ) گ : كه او .
( 3 ) آدم صفى .
( 4 ) ل : به چهار .
( 5 ) گ : بنهاد .
( 6 ) ل : كلمه « چون » ندارد .
( 7 ) آ ، ب ، ت : كلمه آدم ننوشته .
( 8 ) ل : گفت ( به جاى در جواب تقرير كرد ) .
( 9 ) آ ، گ : آواز داد كه .
( 10 ) ل : هيات .
( 11 ) ل : آمد .
( 12 ) ب : ندارد .
( 13 ) آ ، گ : خاكستر را ، ب : خاكسترش را ، ل ، ن : خاكستر او را .
( 14 ) گ : آدم صفى .
( 15 ) ل : برفت .
( 16 ) گ « يا خنّاس » در حاشيه صفحه نگاشته شده است .
( 17 ) ب ، ل ، ن : سعادت بيامد . گ : به سعادت بيامد .
( 18 ) ل : ندارد .
( 19 ) ب : برگ 44 الف . گ : حوّا جواب گفت .
( 20 ) آ ، ل ، ن : دل . گ : از دل آمد ، ت : ندارد .
( 21 ) ل ، ن ، گ : جواب داد .
( 22 ) گ : ندارد .
( 23 ) گ : ندارد ، ت : برگ 42 الف .
( 24 ) ل : مكانى .
( 25 ) گ : ص 414 .
( 26 ) ب : از « اى فرزند تا هرگز » را ندارد .
( 27 ) براى اين حكايت رك به :
عطار : الهىنامه ص 102 ، حكايت حوّا و خناس :حكيم ترمذى كرد اين حكايت * ز حال آدم و حوّا روايت
كه بعد از توبه چون باهم رسيدند * ز فردوس آمده كنجى گزيدند-