« و در حالت بيعت چون يك دست اين فقير گرفت در ميان آن دو دست كبير نور ولايت آن جناب لميع ديده شد كه در همگى خانه مملو گشت . » « 1 »
فرداى روز بيعت ، سيّد به سوى بدخشان حركت نمود و نور الدّين نيز در ركاب شاه همدان مىرفت . اندكى از مسافت را طى كرده بودند كه سيّد به وى امر فرمود :
« در همين موضع بايد ايستادن »
و خودش به راه افتاد ، نور الدّين در اين موقع مىخواست دربارهء « حرز يمانى » از مرشد خود سؤالى بكند ولى مجالى پيدا نكرده بود . بعدا سيّد پيغامى توسط برهان الدّين به وى فرستاد كه فرموده بود :
نور الدّين را بگوى كه حرز يمانى كه دعاى سيفى نامند از حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم منقول است . بايد كه بخواند كه در خواندن آن خاصيت بسيار است . « 2 »
برطبق دستور مرشد نور الدّين خواندن دعاى سيفى را شروع كرد و بعدا در يك موقع ديگر اين دعا را از سيّد استماع كرده ، به حافظه سپرد . راجع به آنچه در صحبت سيّد على همدانى ( ره ) اتفاق افتاد ، نور الدّين گويد كه :
« در ايّام صحبت با نزاهت جناب سيادت هرچه در خاطرم آمدى آن را بر من آشكارا كردى و اگر مصلحت اظهار آن نبودى به اشارت تنبيه كردى » « 3 » در يك موقع كه مير سيّد على همدانى ( رح ) به علت كسالت از اندراب « 4 » مراجعت كرده بود خواجه عبد اللّه ، شيخ قوام الدّين و محمّد سراى ايسنى و غيره در رفاقت وى بودند و در نزديكى پلبندك در كبوترخانه قاضى حسن شبى را گذرانده بودند ، بدخشى امرى را مشاهده كرده مىخواست كه به عرض مرشد برساند ولى او به كنايه منع فرمود و چون جعفر به اشارهء مرشد ملتفت نشد با لحن خشمناكى فرمود :
« از اين خانه برو و الا به عصا سرت را پاره سازم »
خواجه عبد اللّه سبب خشمناكى سيّد را از نور الدّين پرسيد ، همينكه وى خواست شرح بدهد مير سيّد او را بازخوانده گفت :
« ما از ابلهى او گاهگاه در تشويش مىشويم . او را واقعه از مقام صفات نفس دست داده است و ليكن او تصور مىكند كه آن امر عظيم است . از براى آنكه كارى نكرده است و
هامش
( 1 ) آ : برگ 67 - ب .
( 2 ) - آ : برگ 68 - الف .
( 3 ) - آ : برگ 68 - الف .
( 4 ) - در غرب بدخشان واقع است .