بر ظاهر است نقشم * در باطن است عرشم
اين هر دو من ببخشم * در وقت خاتم « 23 » عشق
و شايد كه قائلى گويد كه : از آن روى كه اسم « الظّاهر » اقتضاى ظهور ظواهر عالم كند ، و اسم « الباطن » اقتضاى بطون بواطن حقايق عالم كند ، و « مقتضى » غير « مقتضا » باشد - اسم مفعول - ، پس چگونه عالم را عين اسم الظاهر و روح عالم را عين اسم الباطن گفته [ است . ] ؟
امّا جوابش چنين بايد گفت : سلّمنا كه مقتضى غير مقتضا است ، و هرآينه ربوبيّت غير مربوبيّت باشد ؛ امّا به اعتبار احديّت حقيقة الحقائق عين او باشد .
پس تسميهء او به ظاهر و اين به باطن به اين اعتبار توان بود .
فنسبته لما ظهر من صور العالم نسبة الرّوح المدبّر للصّورة . فيؤخذ فى حدّ الانسان مثلا باطنه و ظاهره « 24 » ، و كذلك كلّ محدود .
ضمير در « نسبته » عايد به حق . و « لام » در « لما ظهر » بمعنى « الى » . و « للصّورة » متعلّق به « مدبّر » . و صلهء « نسبة الرّوح » محذوف باشد ؛ و آن « الى الصورة » باشد . و « فاء » در « فيؤخذ » سببيّه را بود .
مقصود اينكه : چون گفته شد كه : عالم ، صورت حق است . و حق روح عالم . پس نسبت حق با هرچه ظاهر شود از صور عالم ، نسبت روح جزئى مدبّر دان مر صورت معينه [ را ] با آن روح . از آن روى كه : مدبّر او است ؛ و قيام آن به او است . قوله تعالى
« يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ »
« 25 » اشارتى به اين نسبت دان ؛ و ليكن . هان ! تا نپندارى كه : مراد از قوله « لما ظهر » عالم اجسام است و بس ؛ بلكه مراد : جميع ما يسمّى بالعالم است ، از عوالم هجدهگانه .
هامش
( 23 ) - ن : حاتم عشق ( ك ) .
( 24 ) - ن : مثلا ظاهره و باطنه ( عف ) .
( 25 ) - ق ( س 32 - 5 ) يدبر .