و آن عوالم : عقليّه ، و روحيّه و نفسيّه و طبيعيّه و جسمانيّه و عنصريّه و مثاليّه ، و خياليّه ، و برزخيّه ، و حشريّه ، و جنانيّه و جهنّميّه ، و عالم صور كثيب و الرّؤية « 26 » . و صوريّه ، و تجلّيات جلاليّه و جماليّه ، و كماليّه است .
كه اين همه عوالم ظاهريّهء حق است ؛ و نسبت حق با هر يكى ، چون نسبت روح است ؛ كه مدبّر هيكل خويش است .
و هر آنكس كه عالم را بشناخت ، و از حق عارى شناخت ، نه حق را شناخت ؛ و نه عالم را دانست . و هركس كه دعوى كرد كه : حق را شناخت ، و عارى از عالم . شناخت ، نه عالم شناخت ، و نه حق را دانست .
و در قوله : « فيؤخذ » فاء سببيّه ازآنجهت درآورد ، تا تطبيق و تحقيق كند اين مسئله را كه :
چون دانستى كه : ظاهر عالم ، مظهر ظاهر حق است ، و باطن عالم ، مظهر باطن حق ، با خود عين آن بگوى كه بدانى : حدّ كامل مر شىء « 27 » آنچنان بايد گفت كه : آخذ ظاهر و باطن آن شيء باشد ، و تو [ را ] در انسان [ كه خود « 28 » عالمى است يا از عالم است ] به چه معنى « 29 » معرفت « 30 » است ؟ به حيوان ناطق [ كه حيوان ، ظاهر او ؛ و ناطق باطن او است ] .
يا بگويى كه : هيئت حاصله ، از جنس و فصل ظاهر او است ؛ و حقايق مشتركه ، و مميّزه ، هر دو باطن او است . پس حق مأخوذ « 31 » باشد در حدّ انسان ؛
هامش
( 26 ) - ن : صور كنايت از رؤيت ( ت ) .
( 27 ) - ن : كامل هر شىء ( ش ) .
( 28 ) - ن : كه وجود عالمى ( ت ) .
( 29 ) - ن : عالم است كه مىيابى ( ت ) / به چه معانى ( ك ) .
( 30 ) - ن : معرفت است ( ك ) .
( 31 ) - ن : حق ما خود باشد ( ت ) .