ديد ، دريافت كه نوبت مرحمت و تلطّف و مكرمت و تعطّف رسيد .
اول - حوّا را در مقام عرفات بازيافت .
دوم - از بستانسراى جنّت آدم صفىّ را آلت زراعت جهت انتظام امور معاش فرستاد .
سوم - نهال نسل او بر كنار جويبار ايّام وصل پيدا گرديد . در چند گاه او را هفت بطن از اولاد پيدا شد ؛ و حكم ازدواج و مناكحت ميان ايشان نفاذ يافت .
چهارم - سرّ
« إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً »
« 128 » ابتدا از او ، و انتها هم به نسل او ، در عالم پديد آمد ؛ جمله ، مظاهر حق و مفاخر به حق گشتند ؛ خلقى متخلق به خلق الهى « 129 » فدم در كوچهء شاهى نهادند ؛ « انسان » نام ايشان و « خليفه » نشان ايشان « 130 » .
پس شيخ - قدس سره - به بيان اشتقاق نام و نشان او مشغول شد ؛ و علوّ مقامات انسان به احسن عبارت و الطف اشارت با مستعدان يافت اين معنى در ميان نهاد ؛ و گفت : « فسمّي هذا المذكور إنسانا و خليفة » ؛ يعنى : اين كون جامع و مصنوع صانع را « انسان » نام كردند ؛ و « خليفه » خواندند . اما نام كردن وى به « انسان » و خواندن وى به اينسان از دو وجه بود :
يكى ، آنكه مرتبهء نشئهى او مشتمل بود بر مراتب عالم ، و حصر جملهء حقايق مفصّلهء او كرد ؛ به آن معنى كه : نشئهى انسانى مجمع اسماء و مظاهر اشياء گشت - خواه جسمانى و خواه روحانى - ؛ و در وى ديده مىشود ، هم ظواهر و هم معانى ؛ و از اين جهت است كه با همه كس و همه چيز انس مىگيرد به ظاهر ؛ و به اين اعتبار اشتقاق انسان از انس باشد ؛ و هذا لحصره الحقائق « 131 » . و شايد كه اشتقاق او از
هامش
( 128 ) - ق ( 2 - 30 ) انى .
( 129 ) - ن : متخلق به اخلاق إله خلاق ، قدم ( ك ) .
( 130 ) - ن : خليفة نشأة انسان پس ( ش ) .
( 131 ) - ن : و هذا بحضرة ( ك ) / و هذا الحضرة ( ش ) / و هذه لحصره ( ت ) .