از راه طنز گفت كه خواجو چرا برفت * گفتم ز غصّه گفت ذهابا بلا اياب
47 [ اى كرده مه را از تيره شب نقاب ]
ح
اى كرده مه را از تيره شب نقاب * در شب فكنده چين بر مه فكنده تاب
مشكست يا خطست يا شام شبنماى * ماهست يا رخست يا صبح شب نقاب
با سرو قامتت شمشاد گو مروى * با ماه طلعت خورشيد گو متاب
اى برده آب من زان لعل آبدار * وى بسته خواب من زان چشم نيمخواب
چون آتش رخت برد آبروى من * زان آب آتشى بر آتشم زن آب
زلف تو بر رخت شامست بر سحر * عشق تو در دلم گنجست در خراب
اى سرو سيمتن صبحست درفكن * در جام آبگون آن آتش مذاب
خادم بسوز عود مطرب بساز چنگ * بلبل بزن نوا ساقى بده شراب
صوفى چو صافئى دُرد مغان بنوش * خواجو چو عارفى روى از بتان متاب
48 [ برقع از رخ برفكن اى لعبت مشكين نقاب ]
ش
برقع از رخ برفكن اى لعبت مشكين نقاب * در دم صبح از شب تاريك بنماى آفتاب
عالم از لعل تو پرشورست و لعلت پرشكر * فتنه از چشم تو بيدارست و چشمت مست خواب
هر سؤالى كان ز دريا مىكنم در باب موج * ديده مىبينم كه مىگويد يكايك را جواب
هم عفى اللّه مردم چشمم كه با اين ضعف دل * مىفشاند دمبهدم بر چهرهء زردم گلاب
چون به ياد نرگس مستت روم در زير خاك * روز محشر سر برآرم از لحد مست و خراب
هرچه نتوان يافت در ظلمت ز آب زندگى * من همان در تيره شب مىيابم از جام شراب
هيچكس بر تربت مستان نگريد جز قدح * هيچكس در ماتم رندان ننالد جز رباب
پيش ازين كيخسرو ار شبرنگ بر جيحون دواند * اشك ما راند بقطره دم بدم گلگون بر آب
هركه آرد شرح آب چشم خواجو در قلم * از سر كلكش بريزد رستهء دُر خوشاب