و چون به حقيقت اين معنى رسد ، فنا و نيست گردد و به نهايت سير الى الله رسد ، اكنون به اول سير فى الله و اول عالم وحدت رسيده باشد . و از اينجا فرمودهاند :
بيت
چيست معراج فلك اين نيستى * عاشقان را مذهب و دين نيستى
هيچ كس را تا نگردد او فنا * نيست ره در بارگاه كبريا
- و اينجا بود كه صورت ملكوت بر وى روشن گردد و ارواح انبيا و اوليا و جواهر ملائكه - عليهم السلام - به صورتهاى نيكو نمودن گيرند و احوال عظيم پديد آيد و از مشاهدات صور به درجاتى ترقى كند كه عبارت از آن نتوان كرد .
و در اين گفتن فايدهاى نيست كه اين راه ، راه رفتن است نه راه گفتن . اما مقصود اهل الله از شرح اين نوع معانى تنبيهى و تشويقى بوده است . و چون دل به نور ذكر آراسته گشت كمال سعادت را مهيا شد .
لمعه [ چون دل از خار وساوس دنيا خالى گشت و همگى . . . ]
چون دل از خار وساوس دنيا خالى گشت و همگى دل ذكر دوست گرفت اكنون هيچ نماند كه به اختيار تعلق دارد . اختيار تا اينجا بود پس از آن منتظر مىباشد تا چه پيدا آيد .
و ذكر بر دوام كليد عجايب ملكوت و قرب حضرت حق است . و ذكر بر دوام همه نه آن است كه به زبان يا به دل بود بلكه آن است كه هميشه ملازم و مراقب دل باشد تا دل را صافى گرداند از ميل به خلق و عداوت ايشان ، و از تذكر ماضى و مستقبل ، و از مشغلهء محسوسات ؛ و خاطر با حق تعالى دارد و هيچ غافل نباشد كه حقيقت ذكر طرد غفلت است .
بيت
راه از تو كه تا دوست بسى نيست ، تويى * در راه تو خاشاك و خسى نيست تويى
قال عليه السلام : أمط الاذى عن الطريق اماطة . « اذى » اشارت به نفى وجود است .
و گفتهاند : لا حجاب الا وجودك ، فان محوت وجودك فقد وصلت الى الوحدة .
بيت
سخن بسيار دانى اندكى گو * يكى را صد مگو ، صد را يكى گو
رباعى
يا رب چه خوش است اين دل روشن ما * گويى همه نور گشت پيراهن ما
مشكات چراغ ايزد است اين تن ما * احسنت زهى روشنى گلشن ما
بدان كه گرسنه را خاطر صاف بود و حواس تيز و دل زنده و عقل روشن و دماغ سبك و فهم پاك و نفس منكسر و با ادب باشد .
لمعه [ حال عارف در خارج نماز همچو حال اوست در نماز ]
بيت
همه خيال تو بينم به خواب و بيدارى * همه جمال تو بينم به هرچه در نگرم
- قال الله تعالى :
الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ
[ 70 / 23 ] ايشان را از حيرت شهود كار به جايى رسيده باشد كه طرفة العين غافل نباشند .