بس صدفهاى چو گوهر زير سنگى كوفتيم * تا به سوى گنجهاى لايزالى در مكنون تاختيم
ص 152 ( 16701 )
همچنين ابيات 1029 - 1048 و 4088 و 3786 و 4648 - 4650 و 1745 و 4971 ، در متن انتهانامه از مثنوى معنوى است .
4 - اشعار ديگران
- فانى ز خود و به دوست باقى * اين طرفه كه نيستند و هستند
ص 10 - 54
- هم خدا داند خدا را غير كى گنجد درو * زانكه در درياى وحدت غير جز اغيار نيست
ص 52
- هرچه كه ديدم همه هيچ است هيچ * بنده آنم كه نمىبينمش
ص 152
- هركه بر خود نكرد عدل بدان * نكند عدل بر ستمزدگان
ص 271
- مثال من تو نيابى ميان انس و ملك * نبوده است و نباشد مرا كسى همتا
مثالم ار تو بيابى بدان كه من باشم * به صورت دگرى آمده برون عمدا
ز جيب هر ولى اى دان كه سر كنم بيرون * كه هركه بيند گويد نبود مثل ورا
سوار شمع و چراغم مثال شعله نور * دوى مبين كه هميشه يكى است نور خدا
ص 285
- گر با همهاى چو بىويى بىهمهاى * ور بىهمهاى چو با ويى با همهاى
ص 294
- با بدان كم نشين كه صحبت بد * گرچه پاكى ترا پليد كند
چشمه آفتاب تابان را * ذرهاى ابر ناپديد كند
207