تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
- جانى كه رو اين‌سو كند با بايزيد ار خو كند * يا در سنايى رو كند يا بو دهد عطار را
ص 10 و 299 ( 292 )
- به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسى * پس آن دلبر دگر باشد من بيدل دگر باشم
ص 11 ( در كليات مشاهده نشد )
- نه طالب است و نه مطلوب آنكه در توحيد * صفات طالب و مطلوب را جدا ديده
ص 34 ( 25413 )
- جزو درويشند جمله نيك و بد * ور نباشد اين‌چنين درويش نيست
ص 93 ( 4474 )
- يك جوهرى چو بيضه جوشيد گشت دريا * كف كرد و كف زمين شد وز دود او سما شد
ص 106 ( 8792 )
- چون ازيشان مجتمع بينى دو يار * هم يكى باشند و هم ششصد هزار
ص 148 مثنوى معنوى
- چو نيست عشق ترا بندگى بجا مىآر * كه حق فرونهلد مزدهاى مزدوران
ص 155 ( 21891 )
- اين قدر عقل ندارى كه بدانى آخر * گرنه شاهى است پس اين بارگه سلطان چيست
ص 224 ( 4302 )
- خيره ميا خيره مرو جانب بازار جهان * زانكه درين بيع و شرى اين ندهى آن نبرى
ص 53 ( 25929 )
- جز لطف و جز حلاوت از گلشكر چه آيد * جز نور پخش كردن از ماه و خور چه آيد
ص 251 ( 8897 )
- اى بر سر بازارت صد خرقه به زنارى * وز روى تو در عالم هر روى به بازارى هر ذره ز خورشيدت گوياى انا الحقى * هر گوشه چو منصورى آويخته بردارى اين طرفه كه از يك خم هريك ز ميى هستند * وين طرفه كه از يك گل در هر قدمى خارى از عقل گروهى مست بىعقل گروهى مست * جز عاقل و لا يعقل قومى دگرند آرى
ص 299 ( 27560 - 27563 )
- گر تو نور حق شدى از شرق تا مغرب برو * زانكه ما را زين صفت پرواى آن انوار نيست ور تو سر حق بدانستى بدان سر باش يار * زانكه اين اسرار ما را خوى آن اسرار نيست
ص 299 ( 4191 - 4192 )