مسالك التوحيد ، و كتاب صفوة مشارب العشق ، و كتاب سلوة العاشقين ، و كتاب منهج السالكين ، و كتاب مقائيس السماع ، و ديوان معارف .
و رسالة القدس : و ساختن اين رساله را سبب آن بود كه بزرگى بود از مريدان شيخ كه او را ابو الفرج خواندندى ، مردى بازرگان بود ، به اسم تجارت به اطراف و اكناف جهان به در رفتى .
او چنين حكايت كرد كه سالى به تركستان رفته بودم و در شهرى از شهرهاى تركستان به جهت معاملهاى كه كرده بودم چند روز در آن شهر اقامت ساخته بودم . روزى اهل شهر را ديدم كه به اتفاق عزم جايى مىكردند . از ايشان سؤال كردم كه كجا مىرويد ؟ جواب دادند كه :
تركى است در اين ولايت ما كه دوازده سال است تا بر سنگى ايستاده است و حيرتى دارد و با كس سخن نمىگويد ، ما به زيارت او مىرويم هر سال يك بار . و ابو الفرج گفت : من با ايشان عزيمت زيارت آن بزرگ كردم . چون به آن صحرا رسيدم در دامن كوهى شخصى را ديدم بر سنگى ايستاده بود ، ربودهاى ، صاحب ذوقى سيماى محبان حق داشت ، چشم در آسمان رها كرده . خلق آن شهر را ديدم از دور همه دستها بر سينه نهاده و به طريق تواضع ايستاده . من نيز به موافقت ايشان به حسن ارادت بايستادم . و آن بزرگ چشم در آسمان رها كرده ، و التفات به خلق نمىكرد . پرسيدم كه اين بزرگ با شما سخن نمىگويد ؟ گفتند : دوازده سال است تا هر سال بدينطريق به زيارت مىآييم و با كس سخن نمىگويد ، زمانى توقف نموديم . ناگاه روى باز طرف خلق كرد همه به تواضع درآمدند . ناگاه دست به طرف ما اشارت كرد ، خلايق مرا گفتند : تو را مىخواند ، و اين دولتى عظيم است تو را . من پيش او رفتم و سلام كردم ، جواب فرمود . پس مرا گفت : از كجايى ؟ گفتم : از فارس . گفت : شيخ روزبهان را ديدهاى ؟ گفتم : بلى من چاكر و مريد اويم . چون اين بشنيد از سر سنگ فرود آمد و چشمهاى من ببوسيد و گفت :
خنك چشمهاى تو كه شيخ روزبهان را ديده است . مرا در خاطر بگذشت كه شيخ من به تركستان نيامده است ، مگر اين ترك به شيراز آمده است . به نور فراست بدانست . مرا گفت :
من به صورت شيخ تو را نديدهام و نه شيخ بدين طرف آمده و نه من به شيراز آمدهام . بلى هر
تحفة أهل العرفان في ذكر سيد الأقطاب روزبهان ( فارسى ) — صفحة 34
مساهمون: جواد نوربخش
ص٣٤