مىكند بر آنكه بعد از هفتصد هجرت « 1 » غرور و پندار و خيال محال از دل مردم گم « 2 » خواهد شد و حقايق چيزها آشكارا خواهد گرديد و « 3 » دلالت بر آنكه مذاهب مختلف از ميان مردم برخيزد و جمله را يك مذهب شود و بعضى گفتهاند هرآينه بايد كه چنين باشد كه هر روز « كذا فى الاصل و ظ : هر دور » كه « 4 » مىآيد مردم زيركتر مىشوند خاصه دور قمر و چون دور قمر به آخر رسد مردم بهغايت دانا و زيرك شوند و يكرنگ و يك مذهب و يك اعتقاد شوند « 5 » اگر چه در خاطر اين بيچاره آنست كه اينچنين كه اين ساعتست پيوسته چنين خواهد بود و يكسر موى از اينكه « 6 » هست نگشته است و نخواهد گشت اما شايد كه در يك اقليم « 7 » يا دو اقليم اختلاف از ميان قوم برخيزد و جمله يكدل و يك مذهب شوند « 8 » .
فصل در بيان خواب
بدانكه در ماه جمادى الاول سنه ثمانين و ستمائة در ولايت فارس در شهر « ابرقوه » بودم از شب دهم يك نيمه گذشته « 9 » بود اين بيچاره نشسته بود « 10 » و چراغ در پيش نهاده و چيز مىنوشت « 11 » در آنوقت خواب در ربود پدر خود را ديدم « 11 » كه از در درآمد برخاستم و سلام كردم « 13 » جواب داد و گفت كه رسول ( ص ) با شيخ « ابو عبد الله خفيف » و شيخ « سعد الدين حموى » رحمهما الله « 14 » در مسجد جمعه ابرقوه نشسته ترا مىطلبند با پدر به مسجد رفتم « 15 » رسول را ديدم با ايشان « 16 » نشسته سلام كردم جواب دادند و هر يك مرا بنواختند « 17 » و چون
هامش
( 1 ) - بر آنكه بعد از هفتصد سال غرور
( 2 ) - كم
( 3 ) - و ديگر
( 4 ) - هر دورى كه
( 5 ) - و زيرك شوند و يكرنگ و يك مذهب اگر چه
( 6 ) - اين چه
( 7 ) - يك اقليم
( 8 ) - و جمله يك طريق و يكدل و يك مذهب شوند فقر و بىبندوبارى از ايشان كم شود و معانى و حقايق در ميان ايشان آشكار گردد .
( 9 ) - دهم رجب يك نيمه بگذشت
( 10 ) - بودم
( 11 ) - چيزى مىنوشتم در ميان چيزى نوشتن بخواب رفتم پدر خود را بخواب ديديم
( 13 ) - سلام كردم او بر من سلام كرد و مرا در كنار گرفت
( 14 ) - قدس اللّه روحهما
( 15 ) - ترا طلب مىكنند با پدر برفتم و به مسجد در آمدم
( 16 ) - با هر دو شيخ
( 17 ) - ايشان هر سه برخاستند و جواب سلام باز دادند و يك يك مرا در كنار گرفتند و مىنواختند آنگه بنشستند و من در پيش ايشان بنشستم