اگر گربه برگمارد « 1 » او را هلاك كند چون پشهاى نمرود را و اگر شير را بگمارد « 2 » ، از وى شيران لرزان شوند . » يا خود درازگوش شود . چنانكه بعضى از درويشان بر شير سوار مىشوند و چنانكه آتش بر ابراهيم عليه السّلام « 3 » برد و سلام شد و سبزه و گل و گلزار « 4 » ، چون دستورى حق نبود كه او را بسوزد . فىالجمله چون ايشان دانستند كه همه « 5 » از حقّ است پيش ايشان همه يكسان شد از حق .
اميد داريم كه شما اين سخنها را هم « 6 » از اندرون خود بشنويد كه مفيد آن است . اگر هزار دزد بيرونى بيايند « 7 » در را نتوانند « 8 » باز كردن تا از اندرون دزدى يار ايشان نباشد كه از اندرون باز كند . هزار سخن از بيرون بگوى ، تا از اندرون مصدقى « 9 » نباشد سود ندارد .
همچنانكه درختى را تا در بيخ او ترى نباشد اگر هزار سيل آب برو « 10 » ريزى سود ندارد .
اوّل آنجا در بيخ او ترى ببايد تا آب « 11 » مدد او شود .
نور اگر صد هزار مىبيند « 12 » * جز كه بر اصل نور ننشيند « 13 »
132 اگر همه عالم نور گيرد « 14 » تا در چشم نورى نباشد هرگز آن نور را نبيند .
اكنون اصل آن قابليّت است كه در نفس است . نفس ديگرست 133 و روح ديگر « 15 » .
نمىبينى كه نفس در خواب كجاها مىرود « 16 » ؟ و روح در تنست ، اما آن نفس مىگردد چيزى « 17 » ديگر مىشود . گفت پس آنچه على گفت من عرف نفسه فقد عرف ربّه اين نفس را گفت « 18 » . و اگر بگوييم كه اين نفس را گفت هم خردكارى نيست و اگر آن نفس را شرح دهيم او همين نفس را فهم خواهد كردن ، چون او آن نفس را نمىداند مثلا آينهاى كوچك در دست گرفتهاى اگر در آينه نيك نمايد ، بزرگ نمايد ، خرد نمايد ، آن باشد . به گفتن محال است كه فهم شود . به گفتن همين قدر باشد كه درو خار خارى پديد آيد بيرون « 19 » آنكه ما مىگوييم عالمى هست تا بطلبيم .
هامش
( 1 ) . ح : بر او گمارد
( 2 ) . ح : نگمارد
( 3 ) . ح : ندارد
( 4 ) . ح : و سبز و گلزار شد
( 5 ) . ح : كه آن همه
( 6 ) . ح : ( هم ) ندارد
( 7 ) . ح : بيايد
( 8 ) . ح : نتواند
( 9 ) . ح : تا از اندرون دزدى مصدق
( 10 ) . ح : بر وى
( 11 ) . ح : تا آن
( 12 ) . ح : مىبينند
( 13 ) . ح : ننشينند
( 14 ) . اصل : ندارد
( 15 ) . ح : ديگر است
( 16 ) . ح : كجا مىرود
( 17 ) . ح : چيز ديگر
( 18 ) . ح : گفت يا نگفت
( 19 ) . ح : كه بيرون