خاكى بر خاك رفت و پاكى بر پاك - ص
خوشآوازت همىدارد صداى گنبد خضرا - ص 172
خون مىخورم و تو باده مىپندارى * جان مىبرى و تو داده مىپندارى
ص 143
داديم به دست تو عنان دل خويش * تا هرچه تو گويى پخت من گويم سوخت
ص 188
دعوى عشق كردن آسانست * ليك آن را دليل و برهانست
ص 18
دلدارم گفت كان فلان زنده به چيست - ص
ذكر نيكان محرّض نيكى است * همچو مطرب كه باعث سيكى است
ص 203
ز پردهها اگر آن روح قدس بنمودى * عقول و جان بشر را بدن شمردندى
ص 118
زهر از كف يار سيمبر بتوان خورد * تلخى سخنش همچو شكر بتوان خورد
بس بانمكست يار بس بانمكست * جايى كه نمك بود جگر بتوان خورد
ص 200
سايهء شخصم و اندازهء او * قامتش چند بود چندانم
ص 126
شب رفت و حديث ما بيابان نرسيد - ص
شمشير به كف عمر در قصد رسول آيد * در دام خدا افتد وز بخت نظر يابد
ص 186
صد سال بقاى آن بت مهوش باد * تير غم او را دل من تركش باد
بر خاك درش بمرد خوشخوش خوشدل من * يا رب كه دعا كرد كه خاكش خوش باد
ص 189
عشق تو مناديى به عالم در داد * تا دلها را به دست شور و شر داد
و آنگه همه را بسوخت و خاكستر كرد * و آورد به باد بىنيازى بر داد
ص 205