فهرست اشعار فارسى
آسمانهاست در ولايت جان * كار فرماى آسمان جهان
ص 245
آن منم قدس كز جهان مستغنى است * جان همه اوست او ز جان مستغنى است
هر چيز كه وهم تو بدان گشت محيط * او قبلهء آنست وزان مستغنى است
ص 108
از خرد پر داشت عيسى بر فلك پرّيد او * گر خرش را نيمپر بودى نماندى در خرى
ص 125
از ملكت سير شد سليمان * و ايّوب نگشت از بلا سير
ص 256
اى برادر تو همان انديشهء * ما بقى تو استخوان و ريشهء
ص 218
اى پادشاه صادقان چون من منافق ديدهيى * با زندگانت زندهام با مردگانت مردهام
ص 175
اى نسخهء نامهء الهى كه تويى * وى آينهء جمال شاهى كه تويى
بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست * از خود بطلب هرآنچه خواهى كه تويى
ص 92
اى نقش تو از هزار معنى خوشتر - ص
با دل گفتم كه اى دل از نادانى * محروم ز خدمت كيى مىدانى
دل گفت مرا تخته غلط مىخوانى * من لازم خدمتم تو سرگردانى
ص 191
بانگ خوش دار چون به كوه آيى * كوه را بانگ خر چه فرمايى
ص 173