فصل
مىفرمود كه تاج الدّين قبايى « 1 » 198 را گفتند كه اين دانشمندان در ميان ما مىآيند و خلق را در راه دين بىاعتقاد مىكنند . گفت نى ، ايشان مىآيند ميان ما و ما را بىاعتقاد مىكنند و الّا ايشان حاشا كه از ما باشند . مثلا سگى را طوق زرين پوشانيدى ، وى را با آن « 2 » طوق سگ شكارى نخوانند . شكاريى معنى است ، درو خواه طوق زرّين پوش خواه پشمين . آن « 3 » عالم به جبّه و دستار نباشد . عالمى هنرى است در ذات وى كه آن هنر اگر در قبا و عبا باشد تفاوت نكند . چنانك « 4 » در زمان پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم « 5 » منافقان « 6 » قصد رهزنى دين مىكردند و جامهء نماز مىپوشيدند تا مقلّدى را « 7 » در راه دين سست كنند زيرا آن را نتوانند كردن تا خود را از مسلمان « 8 » نسازند و اگر نى فرنگى يا جهودى طعن دين كند وى را « 9 » كى شنوند ؟ كه « 10 »
فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ الَّذِينَ هُمْ يُراؤُنَ وَ يَمْنَعُونَ الْماعُونَ
« * » . سخن كلّى اين است آن نور دارى ، آدميتى « 11 » ندارى ، آدميتى طلب كن . مقصود اين است باقى دراز كشيدن 199 است . سخن را چون بسيار آرايش مىكنند مقصود فراموش مىشود .
بقّالى زنى را دوست مىداشت با كنيزك خاتون « 12 » پيغامها كرد كه من چنينم و چنانم و « 13 » عاشقم و مىسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها مىرود و دى چنين بودم و دوش بر من چنين گذشت . قصّههاى دراز فروخواند . كنيزك « 14 » به خدمت خاتون آمد ، گفت « بقّال سلام مىرساند و مىگويد كه بيا تا ترا چنين كنم و چنان « 15 » كنم . » گفت « به اين سردى ؟ » گفت « او دراز گفت امّا مقصود اين بود . » اصل مقصود است باقى دردسر است .
هامش
( 1 ) . اصل : قبانى
( 2 ) . ح : و او را بدان
( 3 ) . ح : اين
( 4 ) . ح : همچنانكه در ميان
( 5 ) . ح : ندارد
( 6 ) . اصل : ندارد
( 7 ) . ح : كه مقلدى
( 8 ) . ح : از مسلمانان
( 9 ) . ح : از وى
( 10 ) . ح : ( كه ) ندارد
( * ) . سورهء ماعون آيات 4 و 5 و 6 و 7
( 11 ) . ح : آدميى
( 12 ) . ح : خاتون را
( 13 ) . ح : ( واو ) ندارد
( 14 ) . ح : چون كنيزك
( 15 ) . ح : و مىگويد بيا با تو چنين و چنان