معشوقهء تو آنست كه بوى در نرسى 35
معشوقهء تو آن كارى باشد كه در كلّ احوال او را مقدم دارى 79
مگر بميرى كه فارغ دل شوى 68
مئونت ردّ بر غاصب باشد 62 / 265 ح
نخست درشتى آنگاه نرمى 78
نخست معشوقه را سره ببين آنگاه خريارى كن 66
واى از آن گرمى كه باز پس فسردگى پديد آيد 40
هرچند زير غثيان چيزى خورى بتر شورش دل باشد 30
هرچند طلب بيش گشايش بيش 97
هركه او باللّه عالمتر سر مبتديان ندارد 19
هركه بنا جايگاه نگرد كورش كنند 74
هر كرا سودا بيش آدميّت بيش 44
هر كرا سودا نيست جمادست 44
هركه ونگى خورد جنگى شد 9
هر معشوقى عاشق خود را و ناظر كار و جمال خود را دوست دارد 130
همّت و قصد كارى چون سر سفره كشيدنست و بىهمّتى چون سر سفره گشادنست 70
همه رنج آدمى را از خام طمعى است 54
همه رنج از بهر دم زدن به خوشدلى است 26
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 377
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٣٧٧