بىيار كار سرانجام نگيرد 58
تو همان نظرى و بس 62 / 264 ح
جان بىدوستى پژمرده باشد و با دوستى تازه و زنده بود 146
جان جان دوستى است 146
جدّت آنگاه منتظم شود كه تقدير را فراموش كنى 97
جنسيّت علّت ضم است 149 / 342 ح
چشم از بهر آن باشد تا به طرفى اندازى و جمالى بينى 80
چو همه علّتى همه داغ بينى 76
خر لت آنگاه خورد كه كژ رود 76
خوشى از كالبد نيست خوشى از خوشى آفرينست 23
در هيچ سفهى نيست كه در وى فايدهء نيست 161
دست از بهر آن باشد تا به گوشهء در زنى 80
دين هركسى آنست كه همه رنجهاء وى بوى خوش شود 94
راحت نصيب روح است و مذلّت حساب خاك تن 104
رنج بگرد روح اندر نرسد 147
زشت را بدست درشت باز دهند و لطيف را بدست لطيف 165
زن آبگينه است چنان سنگ دل مباش كه آبگينه را بشكنى و چنان نرمسارى مباش كه در ميان آبگينه روى 93
سبزك دنيا مخور تا زرده بر نيندازى 114
سر چاكر سرّست 114
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٣٧٥