زان شدم از بحرِ جان گوهر فشان * كز تو بحرِ جانِ من دارد نشان
تا نشانى يافت جانِ من ز تو * بى نشانى شد نشانِ من ز تو
حاجتم آن است اى عالى گهر * كز سرِ فضلى كنى در من نظر
زان نظر در بىنشانى داريَم * بى نشانى جاودانى داريَم
زين همه پندار و شرك و تُرّهات * پاك گردانى مرا اى پاك ذات
از گنه رويم نگردانى سياه * حقِ هم نامىِ مندارى نگاه
طفلِ راهِ تو منم غرقه شده * گردِ من آب سيه حلقه شده
[ چشم آن دارم كزين آبِ سياه * دستِ من گيرى و باز آرى به راه . ]
الحكاية و التمثيل
مادرى را طفل در آب اوفتاد * جانِ مادر در تب و تاب اوفتاد
در تحيّر طفل مىزد دست و پا * آب بُردش تا به ناوِ آسيا
خواست شد در ناو ، مادر كان بديد * شد سوىِ در زاب ، حالى ، بر كشيد
آب از پس رفت و آن طفلِ عزيز * بر سرِ آن آب از پس رفت نيز