گشت بس ديوانه و از دست شد * ضعف در پيوست و غم پيوست شد
خانهء ديوانگى در باز كرد * نوحهاى بس زار زار آغاز كرد
گفت « اى جان و دلم ، بى حاصلم * چون شد از تشويرِ تو جان و دلم
اى بسى سرگشتهء من آمده * پس بزارى كشتهء من آمده
همچو من هرگز شكستِ خود كه كرد * اينچه من كردم به دستِ خود كه كرد
مىسزد گر من به خون آغشتهام * تا چرا معشوقِ خود را كشتهام
در نگر آخر كجايى اى پسر * خط مكش در آشنايى اى پسر
تو مكن بد گر چه من بد كردهام * زان كه اين بد جمله با خود كردهام
من چنين حيران و غمناك از توام * خاك بر سر بر سرِ خاك از توام
از كجا جويم تو را اى جانِ من * رحمتى كن بر دلِ حيران من
گر جفا ديدى تو از من بىوفا * تو وفادارى ، مكن با من جفا
از تنت گر ريختم خون بىخبر * خونِ جانم چند ريزى اى پسر
مست بودم كاين خطا بر من برفت * خود چه بود اين كز قضا بر من برفت ؟
گر تو پيش از من برفتى ناگهان * بى تو من كى زنده مانم در جهان ؟
بى تو چون يكدم سرِ خويشم نماند * زندگانى ، يك دو دم ، بيشم نماند
جان به لب آورد بىتو شهريار * تا كند در خون بهاىِ تو نثار
مىنترسم من ز مرگِ خويشتن * ليك ترسم از جفاى خويش من
گر شود جاويد جانم عذر خواه * هم نيارد خواست عذرِ اين گناه