مرد را در ديده آنجا غير نيست * زان كه آنجا كعبه نىّ و دير نيست
هم ازو شَنْوَد سخنها آشكار * هم به دو ماند وجودش پايدار
هم جزُو كس را نبيند يك زمان * هم جزو كس را نداند جاودان
هم درو ، هم زو و هم با او بود * هم برون از هر سه اين نيكو بود
هر كه در درياىِ وحدت گم نشد * گر همه آدم بود مردم نشد
هر يك از اهلِ هنر وز اهلِ عيب * آفتابى دارد اندر غيبِ غيب
عاقبت روزى بود كان آفتاب * با خودش گيرد ، براندازد حجاب
هر گه او در آفتابِ خود رسيد * تو يقين مىدان كه نيك و بد رسيد
تا تو باشى نيك و بد اينجا بود * چون تو گم گشتى همه سودا بود
ور تو مانى در وجودِ خويش باز * نيك و بد بينى بسىّ و ره دراز
تا كه از هيچى پديدار آمدى * در گرفتِ خود گرفتار آمدى
كاشكى اكنون چو اوّل بوديى * يعنى از هستى معطّل بوديى
از صفاتِ بد بكلّى پاك شو * بعد از آن ، بادى به كف ، با خاك شو
تو كجا دانى كه اندر تن تو را * چه پليدىهاست چه گلخن تو را
مار و گژدم در تو ، زيرِ پردهاند * خفتهاند و خويشتن گم كردهاند
گر سرِ مويى فرا ايشان كنى * هر يكى را همچو صد ثعبان كنى