چون رسيدند آن دو تن با يكدگر * اين يكى پرسيد از آن ك « اى بىخبر
گر من افتادم در آن آبِ روان * از چه افكندى تو خود را در ميان ؟ »
گفت « من خود را در آب انداختم * زان كه خود را از تو مىنشناختم .
روزگارى شد كه تا شد بىشكى * با تويىِ تو يكىِ من يكى
تو منى يا من توام چند از دوى * با توم من ، يا توم ، يا تو توى
چون تو من باشى و من تو بر دوام * هر دو تن باشيم يك تن و السّلام . »
تا توى بر جاست در شرك است يافت * چون توى برخاست توحيدت بتافت
تو ، درو ، گُم گَرد ، توحيد اين بود * گم شدن گُم كن تو ، تفريد اين بود .
الحكاية و التمثيل
گفت روزى فرّخ و مسعود بود * روزِ عرضِ لشكرِ محمود بود
شد به صحرا بىعدد پيل و سپاه * بود بالايى ، بر آنجا رفت شاه
شد برِ او هم اياز و هم حسن * هر سه مىكردند عرضِ انجمن
بود روىِ عالَم از پيل و سپاه * همچو از مور و ملخ بگرفته راه
چشمِ عالم آن چنان لشكر نديد * بيش از آن لشكر كسى ديگر نديد