دل قابل صورت حياتست اى جان * جان آينهء جمال ذاتست اى دل
فرد
اوهام مصافيان چو گردد صافى * بينند بدل هر آنچه بينند به چشم
در صفحهء 260 و 261 شش رباعى زير بدين ترتيب نوشته شده است :
مىپندارى كه بحر كلّى پيداست * چل سال بمير كين چنين نايد راست
بحريست كه چون نگه كنى از چپ و راست * هر قطره حجاب صدهزاران درياست
و له « 1 »
در باديهء عشق تو مهجور بسيست * وز بادهء سوداى تو مخمور بسيست
گر در ره چون تويى فرومانم من * معذورم دار از آنكه معذور بسيست
و له فيه
چون باديهء عشق مرا پيش آمد * هر گامم ازو ز صد جهان بيش آمد
دل رفت و در آن باديه تك زد عمرى * خود باديه او بود چو با خويش آمد
و له فيه
هر روز ره فراقت از سر گيرم * هر شب ز غم تو ماتمى « 2 » برگيرم
چون در دل من نشستهاى پيوسته * اى جان و جهان دل از تو چون برگيرم
و له فيه
چندانكه بعشق او همه پويم من * در دردم و درد او همىجويم من
كو سوختهاى كه جان او مىسوزد * تا بو كه بداند كه چه مىگويم من
هامش
( 1 ) - كذا در اصل
( 2 ) - ظ : ماتمى درگيرم