اتفاقا مگر سفيهى ديد * كان پرى پاى شيخ مىماليد
رفت تا درگه اتابك سعد * تيزروتر ز سير برق از رعد
گفت : « اى پادشاه دين ! فرياد * پاى خود شيخ دين با مرد داد . »
سعد زنگى ، ز اعتقاد كه داشت * در حق شيخ افترا انگاشت .
كرد روزى مگر عيادت شيخ * ديد حالى كه بود عادت شيخ
دلبرى ديد ، همچو بدر منير * چست در برگرفته پاى فقير .
چون اتابك به چشم خويش بديد * از حيا زير لب همىخنديد
بود نزديك شيخ سوزنده * منقلى پر ز آتش آكنده
پاىها از كنار آن مهوش * چست درزد به منقل آتش
گفت : « چشمم اگر چه حيرانست * پاى را پيش هر دو يكسانست »
« آتش از تن نصيب خود طلبد * سوزش مغز بىخرد طلبد »
« گل آتش به پيش ابراهيم * وز تجلّى نسوخت جسم كليم »
« نظر ما به چشم تو جانى است * ميل دل را نتيجه روحانى است »
« نظرى كز سر صفا آيد * به طبيعت مگر نيالايد »
« گر ترا نيست با غمش كارى * دايما من مقيدم ، بارى . »
عشق بجمال . - روزبهان بقلى عشق شديدى بصور زيبا و جامههاى آراسته داشته است . فرشتگان در نظر او مانند زنان گيسو ، گوشوار ، مرواريد و حجاب نورانى دارند ، و حوريان پاهاى خود را مىآرايند .
روزبهان بموسيقى علاقهمند بود « 1 » . فرشتگان در نظر وى طنبور و مزمار
هامش
( 1 ) - رك . عنوان « سماع » در همين مقدمه .