دوزخ ؟ چه بهشت ؟ حدث حدث راست ؛ قدم را قدميست ، زيرا كه قلعهء كبريا از منجنيق صفات قافهاء قهريات بطوفان طوارقات در قوارير اعصار مىزنند . هان كه قدم استوا در وقت استيلا صد هزار عرش و كرسى را ثرى كرد ، و جبروت قهر بر ملكوت عزّ در يك طرف صد هزار بار ثرى و اعلى . در بيابان ازل دست قدر زبان « أنا الحقّ » گويم ببريد . در حقّ بىزبان گشتم . با عيسى مهد جان اشارت كردم ، چون گفت
« إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ »
« 7 » كه
« إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً »
« 6 » . طبيعت برسم تنصر در افعال صفات ذات مشبّهى شد ،
« ثالِثُ ثَلاثَةٍ »
« 8 » گفت .
بعلم قدم مرا گفت
« أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي »
« 9 » . جان خاموش بىزبان زبان گفت
« تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ »
« 10 » . عروس تنزيه گفت : « اى ثنوى ! تو هنوز در نفسى ، تا أنا و أنت مىگوئى . » يمين احديّت در صحراء وحدت از غمد قدرت شمشير غيرت بركشيد .
سر عبوديّت ازين طبيعت برداشت . گفت
« قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ . »
« 13 »
( 144 ) بايزيد شطح « سبحانى » گويد . معذورش دار ، كه سرّ تنزيه بجانش مباشر شد . چون در رؤيت قدم افتاد ، قدس بقا درو آويخت . اوصاف عبوديّت ازو بگريخت . در قدس قدس شد . افعى صفت زهر نيمكار توحيد درو زد . نفس حيوانى و جسمانى و شهوانى و انسانى به حربهء بو يحيى قهر صولت استوا در بزم ابتدا خسته كرد .
خوك حديث برميد ، و صبح مشارق ازل بدهيد . سپيدهدم توحيد شمس
هامش
( 7 ) سورهء 19 ( مريم ) آيهء 31
( 6 ) سورهء 19 أيضا ، آيهء 27
( 8 ) ثالث ثلاثه : ثالث و ثلاثSM. سورهء 5 ( المائدة ) آيهء 77
( 9 ) سورهء 5 ( المائدة ) آيهء 116
( 10 ) سورهء 5 أيضا ، آيهء 116
( 13 ) سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 91