تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
هان در رو :
C
بسم اللّه 13 -
B
و آن روز درويشان بام خانقاه را مىاندودند 13 -
C
جامهاى پادشاهانه بيرون كرد و 14 -
B
فرمود كه اى ملك چرا چنين كردى 15 -
A
گفت . . . الخ :
B
گفت كه اگر فرداى قيامت مرا پرسند كه تو كيستى ؟ گويم : من ناوه‌كش شيخ الاسلام احمدم . و نجات خويش درين مىبينم و بر درگاه حق تعالى هيچ وسيلتى بهتر و بزرگتر خود را ازين نديدم ، و همچنين باشد ان شاء اللّه تعالى و تقدس . و او متابعت و پيروى سلطان عالم سنجر بن ملكشاه كرده تا دانيد ، كه ملك نيز مريد مخلص و صادق بود كه چيزهاى عجيب از شيخ الاسلام شنيده بود . و اللّه تعالى اعلم 18 -
B
ديگر حكايت وصيت كردن شيخ ابو سعيد ابو الخير است فرزند خود را و آن‌چنان بود كه شيخ ابو سعيد . . . ص 194 : 1 -
B
فرزندان و مريدان و دوستان 1 -
B
پس فرزند خود ابو طاهر را فرمود كه 2 -
B
ورزى و خدمت خلقان خداى بجاى آرى به شرط ، و شيخ ابو سعيد را قدس اللّه روحه و زاد فى الجنان فتوحه خرقه‌اى بود كه پيوسته با آن خرقه طاعت كردى ، پسر را فرمود كه ترا . . . 3 -
B
به دوازده سال 3 -
A B
و به رنگ و روى سرخ :
C
- 4 -
B
و تو ميان خانقاه با مريدان خود نشسته باشى بجاى من 4 -
B
زنهار كه او را حرمت بسيار دارى و خادم‌وار پيش آئى و خدمت كنى و خرقهء مرا به دو تسليم كنى 5 -
B
بو طاهر برخاست و بقدم مبارك شيخ ابو سعيد آمد گفت 6 -
B
فرمائيد چنان كنم و خدمت بجاى آورم 6 -
B
كار شيخ ابو سعيد 6 -
B
بو طاهر را و جمعى ياران و مريدان خاص را ،
C
جمعى ياران 7 -
B C
نصب فرمايد 8 -
B
اى ابو طاهر و اى دوستان و ياران و مريدان من بدانيد و آگاه باشيد كه 10 -
B
شيخى 10 -
B
بر در خانهء خمارى 11 -
B
حال چيست و آن خمار كيست . چون شيخ ابو سعيد درگذشت و چند سال . . . 12 -
B
روزى شيخ ابو طاهر در خانقاه نشسته بود با جمعى از ياران خود ، ناگاه جوانى . . . 15 -
A B
بابا :
C
- 16 -
B
مىرويد 16 -
B
گفت شيخ ابو سعيد فرمود كه اى پسر تو نيز برو 17 -
A B
از در خانقاه درآمد :
C
در رسيد 19 -
B
خوش شد و در قدم آن جوان آمد و برخاست و آن خرقه كه شيخ ابو سعيد بدست خود بر سر ميخى نهاده بود و تا آن روز آنجا بود ابو طاهر بياورد و بسر آن جوان فروانداخت و بوسه‌اى بر سر وى داد . و بعضى ديگر چنين روايت كرده‌اند كه خرقه خود پران به نزديك آن جوان آمد و او در حال درپوشيد . و آن . . . 20 -
B
احمد بن ابى الحسن النامقى الجامى ص 195 : 1 -
A
تا . . . رسيد :
B
تا نوبت بشيخ ابو سعيد رسيد . وى را نمودند كه اين خرقه را چنانچه ترا نموديم تسليم كن به اين جوان . و آن خرقه را بيست و دو كس از مشايخ پوشيده بودند آخر از ايشان بشيخ احمد حواله شد 3 -
B
پاره كردند 6 -
A B
و از آن رنج . . . الخ :
C
- 9 -
A
كوى بود غواو :
B
كه گوئى او سه انگشت كم و يا بيش باشد ،
C
كو ؟ ؟ ؟ ى بود 12 -
A B
از من روان شده بود :
C
كرده بودم 12 -
A B
من كان . . . الخ :
C
- 14 -
A
ديگر . . . مردى :
C
هم ايشان فرمودند كه مردى 15 -
C
چشم دل