و مرد :
C
دو مرد
ص 152 : 1 -
C
فرمان وزير 5 -
A
تو مىآيند و اينجا مىباشند 7 -
A
يارگى :
C
يارا 8 -
C
درنگريد 17 -
A
بخمر :
C
بخم
ص 153 : 4 -
A
در حال عثمان رئيس را ديدند در رباط از پاى درافتاده و :
C
- 10 -
A
سلف :
C
زلف 10 -
A
كدخدا . . . شيخ الاسلام :
C
- 13 -
A
در آن كردند :
C
- 17 -
A
بيزد :
C
-
ص 154 : 1 -
C
درين باب 3 -
A
سخن :
C
- 5 -
A
دست :
C
- 6 -
C
و تا به خانه رسيد چون 7 -
A
زخم دل شيخ الاسلام خوردهاى :
C
- 7 -
C
باز جوى تا زخم كجا خوردى و علاج 8 -
C
گفت زخم از دل شيخ الاسلام خوردهام اكنون 8 -
A
جفا :
C
- 11 -
A
از بركت . . . الخ :
C
- 13 -
A
از وى نااميد بودند تا روزى شيخ الاسلام به عيادت او رفت :
C
- 15 -
A
پدر :
C
-
ص 155 : 1 -
C
هشت دينار 2 -
C
چه بايد كرد 3 -
A
آنگه دانشمند بو القاسم را گفت بستان تا دعائى برخوانم :
C
- 4 -
A
بخواند :
C
چيزى بر وى خواند 8 -
A
تا ديگر روز گفت :
C
زود برو و مقدار 12 -
C
هشتاد 12 -
A
مقبور :
C
معمور 14 -
A
حيانان :
C
جبانان
ص 156 : 6 -
A
سال :
C
ماه 7 -
A
به سمى :
C
به شهرى 9 -
C
چون اين خبر 9 -
A
چون دوزخ است :
C
- 14 -
A
دعوت من :
C
- 14 -
A
استاد :
C
- 15 -
A
عمرو :
C
عمر 16 -
A
و نان :
C
- 16 -
C
استاد امام عثمان
ص 157 : 2 -
A
حال آنكه :
C
بعد ازين 2 -
C
سارقجه 3 -
A
او دعوت كرد :
C
- 5 -
A
دريافت ، آنگه :
C
- 10 -
A
آن كس بما فروخته :
C
ما از آن كس خريده 12 -
A
رمه :
C
- 12 -
C
وام كرده 13 -
A
تا دانيد . . . الخ :
C
- 15 -
C
محمد مسعود
ص 158 : 2 -
A
و تو معاملت . . . كه همه فازان بينند :
C
و با تو چنين و چنين كنند و بسيارى بىحرمتى كرد 3 -
A
را نظر بر من افتاد :
C
- 3 -
C
گفت با تو اين نتوانند كرد ، اما اگر ما دستار در گردن او نكنيم و هرچه . . . 6 -
C
تا فتوده خواجه ( فتوده - فريفته و مغرور - آنندراج ) 6 -
A
برسيد :
C
پرسيد
ص 159 : 2 -
C
با جماعت انبوه قرب دو سه هزار كس 7 -
C
نبود 8 -
C
بر بدل كردند
ص 160 : 6 -
A
بسمع :
C
- 10 -
A
گويمى :
C
خواهند كرد 13 -
A
و روى گرديده و كژ :
C
- 17 -
A
بوزجان و مردم ده :
C
بوزجانيان
ص 161 : 6 - بر من :
C
به زمين 7 -
A
بنگر :
C
بگرد 9 -
C
فرمان برد آباد 9 -
A
و گفت :
C
كه
ص 162 : 1 -
C
از كنار تخت تو 2 -
A
به نيفه :
C
- 3 -
A
چند كس او را بگفته :