تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦

فصل چهارم در ابتداى عهد شيخ الاسلام احمد

در ابتداى عهد مولانا شيخ الاسلام كه براهين حق سبحانه و تعالى بديد و خود را دريافت . روز نماز ديگر بود و برفها و سرماهاى سخت ، برفت و غسلى برآورد ، و صومعه‌اى بود در پيش ده نامه ، كه مولود شيخ الاسلام آن ده بودست ، در آن صومعه رفت و توبه كرد و در نماز استاد . پيش از آن آب در آن صومعه فرورفته بود ، و يك گز بود كه يخ بسته بود و اللّه اعلم . او از تبش ندامت ندانست كه پاى بر يخ دارد ، تا بوقت صبح نماز كرد . چون بيرون آمد آنجا كه پاى نهاده بود كه پاى بر يخ داشته نيم‌گز بود كه يخ گداخته بود . چون روز شد با خانه آمد . مادر و پدر او گفتند كه اى احمد ترا چه بوده است كه چنين زار و گريانى ؟ گفتم : آرى مرا كارى پيش آمده كه مىگويم كاشكى من خود نبودمى و از مادر نزادمى « 1 » ، تا بخلاف رضاى خداى خود دم نزدمى . قرينان بد و ابليس با حشم خود همه گرد آمدند و مرا در ميان گرفتند و هر يكى فصلى در دادند كه تو هنوز كودكى ، چه وقت توبه و رياضت تو است ؟ و ازين هركسى آنچه ابليس فرا دل ايشان مىداد مىگفتند ، و من متحير در ايشان مىنگريستم كه شما همه بدخواه و دشمن من‌ايد . چون ايشان بر نمى -
هامش
( 1 ) - چنين است درC، در نسخهء اساس : نزادى مرا