اينقدر كه گفته شد نه از دانش است و نه از بىدانشى « 1 » . بىخودى با بىخودى مىگويد .
سرّ خود سرّ شناسد ، اگرچه عالم عارف « 2 » از اين بيگانه است .
رب ورقان متوف « 3 » بالضحى * ذات شجر صرحت فى فتن
ذكرت الفا و دهرا صالحا * فبكت حزنا فهاجت حزنى
فبكائى ربما ارقها * و بكاها ربما ارقنى
هى ان تشكو فلا افهمها * و اذا اشكو فلا تفهمنى
غير انى بالجوى اعرفها * و هى ايضا بالجوى تعرفنى « 4 »
رزقنى اللّه « 5 » و اياكم دقايق الموحدين ، و حقايق المتحدين ، و سلم تسليما .
هامش
( 1 ) - ب : نادانش الف ، د : فدانش
( 2 ) - د : عرف
( 3 ) - الف : هتوف
( 4 ) - در نسخه ج : پس از اشعار عربى اين رباعى نوشته شده است :نه با خودم و نه بىخودم من چه كنم * نه با توام و نه بىتوام من چه كنمگر من روزى به يار گفتم كه منم * اكنون نه منم جمله تويى من چه كنم( 5 ) - د : رزقنا