متحمل معرفت نتواند بود . او بود كه او بود ، زيرا كه عاشق معشوق « 1 » بود ، طالب مطلوب بود ، و مطلوب طالب .
سرگردان خواجهاى است كه از حدّت عشق متمكن سلطانى است . در مقام تمكين طفلى است . و در راه تلوين پريشان است . در جهان تفرقه جمع جمع است ، و در عين جمع عيان در عيان است . در ابهام ابهام خلقش ظريف است ، و همتش شريف .
موحد و مهربان نام دارد ، زيرا كه حرّ و كريم است . خلقش عزيز است ، زيرا كه به صفات او موصوف است . هادى است اگرچه مهدى است . سوختگان را آسايش بود ، و نيز آسودگان را سوزش . حكيم گوهر است و نبوى سيرت « 2 » . ناسخش منسوخ است و منسوخش ناسخ .
علم حق است كه در جهان عبوديت افراشته است ، تا تازهرويان محبت در ظل سعادتش بياسايند . عندليب گلستان صفات است كه به زخمهء عشق ترنم لايزالى مىزند . نساج كارخانهء قدرت است كه حلّهء احوال و مقامات به ابريشم نور مىتند .
رقام پرده مكاشفه است . مشاطهء عروس مشاهده است . كابينش طلاق حدوث است .
هديهاش شكستن قفس صورت است . سيرش در خطرات است . وطنش در مهلكات است .
كه رسم در شاهوار آن است كه در تحت بحر نكره مأوا سازد . سراج شب هجران مريدان است ، كه سراى جان از ظلمت طبايع دور مىدارد .
سيرتش پاكبازى است و صفتش سراندازى . مستى وى هشيارى است ، و هشياريش مستى است .
حقيقت توحيد در گفت نيايد ، زيرا كه اگر بگويند « 3 » كفر است . صفت موحد نتوان گفت ، كه اگر بگويى جاهلى است .
هامش
( 1 ) - الف ، ج ، د : نه عاشق
( 2 ) - ب : صورت
( 3 ) - د : بگويم