و كامرانيت « 1 » كجا شد ؟ گفت : همه در سر كار تو شد . گفت : آن عشق يوسفيت « 2 » كجا شد ؟ گفت همچنان برجاست و يك ذرّه « 3 » از آنكه بود نكاسته است « 4 » . گفت :
اين را برهانى « 5 » بايد . زليخا « 6 » گفت : آن تازيانه بيار . يوسف سر تازيانه به دو داشت . زليخا آهى بكرد ، آتشى از « 7 » تجاويف احشاى او برفروخت « 8 » و تازيانه را بسوخت [ 108 ب ] . چون تف آن « 9 » آتش بدست يوسف رسيد « 10 » تازيانه از دست بينداخت و عنان اسب را بگردانيد . زليخا گفت : اى بىطاقت « 11 » كمتر از زنى « 12 » ، چهل سال است كى تا من اين آتش در سينه دارم « 13 » و بدين « 14 » مىسوزم « 15 » و از تف او نمىپرهيزم « 16 » ، به يك ساعت كى « 17 » از سينه « 18 » به تازيانه آمد ، تازيانه بينداختى و اسب به هزيمت بتاختى .
« 19 » فردا كى آن « 20 » بنده را در گور تنگ و تاريك « 21 » نهند ، آن سايلان هايل بر بالين او آيند ، او را ببينند . از ميان ناز « 22 » و عزّ و نعمت « 23 » رفته ، و در گور تنگ با گرم « 24 » و حسرت خفته ، پرسند كى : اى « 25 » بندهء بيچاره مال و « 26 » سود و زيانت كجا شد ؟ گويد وارثان بردند « 27 » . گويند جمال و زيباييت « 28 » كجا شد ؟ گويد : « 29 » آن فرشتگان ببردند « 30 » . گويند : آن آتش عشق و نور ايمانت كجا شد ؟ انگشت بر دل نهد گويد : همچنان « 31 » برجاست و « 32 » از آنچ بود يك ذرّه « 33 » نكاسته است « 34 » . فرشته
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - يوسفى
( 3 ) - + نكاست . يوسف
( 4 ) - از « از آنكه . . . » ندارد
( 5 ) - برهان
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - + سينه برافروخت
( 8 ) - از « تجاويف . . . » ندارد
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + آن
( 11 ) - جوانمرد
( 12 ) - مباش
( 13 ) - مىدارم
( 14 ) - به دو
( 15 ) - + و با او مىسازم
( 16 ) - نپرهيزم
( 17 ) - + بادى
( 18 ) - + من
( 19 ) - + لطيفه
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - « و تاريك » ندارد
( 22 ) - + و نعيم
( 23 ) - « عز و نعمت » ندارد
( 24 ) - + و با درد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - « مال و » ندارد
( 27 ) - + گويد خانومان و عيالت
( 28 ) - از « گويند . . . » ندارد
( 29 ) - + دشمنان بردند گويد جان عزيزت كجا شد گويد فرشتگان بردند
( 30 ) - از « آن فرشتگان . . . » ندارد
( 31 ) - اينك
( 32 ) - + يك ذره
( 33 ) - « يك ذره » ندارد
( 34 ) - نكاست