كى به آخر نفسش دربندند « 1 » و مهر « 2 » خذلان برنهند « 3 » .
اى كسى كى به خروارها معصيت دارى نوميد مگرد « 4 » ، اگر ملك تعالى را به تو نظر فضل و احسان بود ، آن گناهان تو جمله در معرض عفو و غفران بود « 5 » ، و اگر او را به تو نظر عدل بود آن همه طاعت تو عين فسق و خذلان « 6 » و عصيان و نااميدى « 7 » بود .
شعر « 8 »
آه اگر در وقت مرگت فرقت ايمان بود * بس عذابا كز فراقش مر ترا بر جان بود
مونست تيمار و حسرت باشد اندر گور تنگ « 9 » * همنشينت در سراى اشقيا شيطان بود
باشد اندر گردنت زنجير و غلّ آتشين * خوردنت ز قوم و زهر « 10 » و پوششت قطران بود
گر بنالى كس نباشد مر ترا فرياد رس « 11 » * تا ابد اندر بلا و دوزخت زندان بود
اى بعمر و روزگار خويشتن نازان شده * آه اگر بر تو بجمله عمر تو تاوان بود
آفت دوزخ اگر تنها بود هم به بود * حسرت و غم آن بود كت جاودان هجران بود
هرچ آيد از بلا بر خانومان زو باك نيست * چون امانت از بلا و فرقت جانان بود
هامش
( 1 ) - + عنايت
( 2 ) - در متن : قهر
( 3 ) - + و علت در ميان نه
( 4 ) - + و عذرى بيار كه
( 5 ) - + و اى كسى كه انبارها طاعت دارى ايمن مباش
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - « نااميدى » ندارد
( 8 ) - بيت
( 9 ) - باز
( 10 ) - در متن : زهر زقوم
( 11 ) - در متن : رسد