گفت : چرا « 1 » نگفتيد مرا « 2 » تا من اين جايگاه عمارت كردمى تا اين رنج بر شما نيامدى ؟ گفت : اگر بگفتمى « 3 » بارى « 4 » بر دل تو نشستى « 5 » ، و همسايه « 6 » بار كشنده « 7 » بود نه بارنهنده . حسن گفت : اى عجب سخن آشنايان مىگويى و قدم [ 82 ب ] در راه بيگانگان دارى ، قدمى در راه موافقت نه و بگرو كى حالت تنگ است « 8 » . گفت :
اى حسن تو نيز نه طريق علما دارى و نه مى سيرت اوليا دارى ، تا نگرواند چون گروم و تا در نگشايد چون درآيم . حسن از ايمان او « 9 » نوميد گشت ، برخاست تا به در آيد ، چون پاى بيرون در « 10 » نهاد مرد « 11 » آواز داد كى : اى حسن بازآى « 12 » كى درين ساعت شورى و عشقى در دل ما پديد آمد ، مگر قفل و بند ما را كليد آمد .
حسن باز گرديد . خواست كى ايمان بر وى عرضه كند ، گفت : يا حسن دم دركش كى بىواسطهء « 13 » تلقين تو « 14 » درگاه معرفت گشادند « 15 » و ما را سر بدان ساحت دولت در نهادند « 16 » . پس پشت بحسن كرد « 17 » و گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه . » اين بگفت « 18 » و جان بداد . حسن چون آن علامت « 19 » بديد « 20 » جامه بدريد و خاك بر سر كرد « 21 » . گفتند : ترا چه افتاد « 22 » ، چرا شكر نكنى « 23 » كى ملك تعالى « 24 » ببركات تو بيگانهاى « 25 » را معرفت « 26 » داد . گفت : « انتم فى واد و انا فى واد . » گفت : اين مرد هشتاد سال بيگانگى كرد ، و در آخر نفسش در « 27 » باز گشادند و سر در « 28 » رياض دولت در دادند و وسيلت در ميان نه ، حسن را هشتاد سال است تا آشنايى مىورزد . مىترسد
هامش
( 1 ) - مرا
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - بگفتمانى
( 4 ) - كراهتى
( 5 ) - درآمدى
( 6 ) - + چنان بايد كه باركش
( 7 ) - « بار كشنده » ندارد
( 8 ) - رسيده
( 9 ) - وى
( 10 ) - بدر
( 11 ) - + گبر
( 12 ) - گرد
( 13 ) - حسن
( 14 ) - « تلقين تو » ندارد
( 15 ) - گشادهاند
( 16 ) - نهادهاند
( 17 ) - + و روى به قبله آورد
( 18 ) - « اين بگفت » ندارد
( 19 ) - چنان
( 20 ) - + بيرون دويد
( 21 ) - همىكرد
( 22 ) - يا شيخ ترا چه افتاده است
( 23 ) - چرا شكرانهء شكر آن نكنى
( 24 ) - + بيگانهاى را
( 25 ) - « بيگانهاى را » ندارد
( 26 ) - + ايمان
( 27 ) - + هدايت
( 28 ) - سرش بر