يكى گفت : يا سيّد « 1 » چه فرمايى ؟ من موكلم بر آب « 2 » ، اگر خواهى طوفان بر آرم و اين همه را هلاك كنم . آن ديگر گفت : من موكلم بر آتش « 3 » ، اگر خواهى بيرق اين همه را بسوزم و روى زمين از ايشان پاك كنم . آن ديگر گفت : من موكل بر زمينام ، اگر خواهى « 4 » جمله را خسف كنم « 5 » . آن ديگر گفت : من موكل بادم « 6 » ، اگر خواهى « 7 » ايشان را چون عاديان همه را از روى زمين پاك كنم « 8 » . سيد « 9 » گفت : من از اين هيچ نخواهم ، من آن خواهم كى من دعا كنم شما آمين گوييد . سيّد « 10 » دست برداشت و گفت : « اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون . » در ساعت از حضرت « 11 » خطاب آمد كى : يا سيد ايشان با تو جفا مىكنند و تو ايشان را دعا مىكنى ؟ گفت : ملكا از تو آموختم كى تو مرا رحمت « 12 » خواندى « 13 » . آنكس كى در نهاد خود « 14 » رحمت بود ، بايد كى « 15 » از جفا و وفاى خلقان فراغت يابد « 16 » ، نه با دوستانش خشونت [ بود ] « 17 » يعنى دوستى و نه با دشمنان خصومت بود . در ساعت جبرئيل آمد و آيت آورد :
« وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . »
« 1 - » ما ترا خلقى داديم كى « 18 » بر هيچ كس « 19 » بدان منت ننهاديم . پس گفت : ملك تعالى مىگويد : اگر « 20 » ترا رحمت گفتم « 21 » خود را رحمن گفتم و رحيم گفتم ، تو از خلق خود نپسندى بر آن جفايى كى ترا زيان داشت با دشمنان خصومت كنى ، من از لطف « 22 » خود چون پسندم آن گناهى « 23 » كى مرا « 24 » زيان ندارد « 25 » ، دوستان خود را عقوبت كنم .
هامش
( 1 ) - + مرا
( 2 ) - موكل آبم
( 3 ) - موكل آتشم
( 4 ) - + ايشان همچون عاديان با خانهاى ايشان از روى زمين قطع كنم
( 5 ) - « جمله را خسف كنم » ندارد
( 6 ) - زمينم
( 7 ) - + تا اين جمله را خسف كنم
( 8 ) - از « ايشان را چون عاديان . . . » ندارد
( 9 ) - + عليه الصلاة و السلم
( 10 ) - + عليه الصلاة و السلم
( 11 ) - + جبروت
( 12 ) - + عالميان
( 13 ) - خواندهاى
( 14 ) - وى
( 15 ) - + او را
( 16 ) - بود
( 17 ) - در متن ندارد
( 18 ) - + به هيچ خلقى نداديم و هيچ كس را
( 19 ) - « بر هيچ كس » ندارد
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - + و كرم
( 23 ) - گناه
( 24 ) - + از ايشان
( 25 ) - نداشت
( 1 - ) - سورهء قلم / 4