بادى از زير عرش درآيد ، كى آن را بادى مثيره گويند ، و بر درختهاى بهشت بزد « 1 » ، اوراق و اغصان او را بهم « 2 » دركوبد ، نغمهاى « 3 » از ايشان پيدا شود ، اهل بهشت از خوشى آن بىهوش گردند . جبّار عالم « 4 » رضوان را گويد : بندگان مرا چه رسيده است ؟ و او خود داناتر « 5 » . رضوان قصه بگويد « 6 » بتقديرها « 7 » . جبّار عالم « 8 » گويد : بندگان من ، در وقت « 9 » آواز درختان مى چنين كنيد « 10 » ، در وقت « 11 » سلام كلام « 12 » رحمن چه خواهيد كرد . پس ملك تعالى « 13 » عقل و هوش بازشان دهد « 14 » ، و حجاب « 15 » جلال بردارد و گويد :
بندگان من ، سلام عليكم طبتم « 16 » . بنده از جوانب لذات آواز سلام حق يابند متحيّر بمانند . ملك تعالى « 17 » گويد : بندگان « 18 » من ، اين نه بانگ درختان است و نه آواز مرغان است ، اين « 19 » منم كى آفريدگار و پادشاه عالمام « 20 » .
بيت
اين نه دنياست تا پيام كنم * اين بهشت است مى تمام كنم
اين توى تو كى مى مقام كنى * و اين منام من كى مى سلام كنم
اى عجب به يك پيام او كى به اين عالم آمد ، صد هزاران « 21 » زلزله و ولوله از آن پيام با واسطه در دل عاشقان پديد آمد . چون لذت پيام بهواسطه اين چنين بود ، ندانم تا لذت سلام بىواسطه بر چه آيين بود .
شعر « 22 »
روزگارم همه فرخنده بكام تو بود * سزد اين كام كسى را كى غلام تو بود
هامش
( 1 ) - وزد
( 2 ) - در هم كوبد
( 3 ) - در متن : نعمتى
( 4 ) - + جل جلاله
( 5 ) - « و او خود داناتر » ندارد
( 6 ) - حال باز گويد
( 7 ) - « بتقديرها » ندارد
( 8 ) - + تعالى و تقدس
( 9 ) - + استماع
( 10 ) - مىكنند
( 11 ) - + استماع سماع و ديدار
( 12 ) - « سلام كلام » ندارد
( 13 ) - + و تقدس
( 14 ) - بديشان باز آرد
( 15 ) - + از جمال
( 16 ) - + فادخلوها خالدين
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - بنده
( 19 ) - + سلام رب رحيم و رحمن است
( 20 ) - از « منم كه آفريدگار . . . » ندارد
( 21 ) - هزار
( 22 ) - بيت