قبهاى از نور گرد او « 1 » دركشيد ، تا هيچ « 2 » كس اندام او را نبيند . پس ماهيى سر برآورد از ميان « 3 » آب ، چون نگاه كرد ، يوسف را ديد كى « 4 » ايزار از ميان مىگشاد ، ماهى سر به آب فروبرد و جملهء ماهيان و حيوانات را كى در دريا بودند « 5 » ندا كرد كى :
« غضوا ابصاركم . » چشم بر هم نهيد و جايگاه بپردازيد [ 56 ب ] ، كى صديق خداى غسل مىكند ، تا او را از شما زحمتى و وحشتى نباشد . پادشاه عالم « 6 » آن حرمت داشتن « 7 » ازو بپسنديد و او را دو بچه داد ، جوف يكى را سجن يونس « 8 » گردانيد ، تا در شكم او عبادت مىكرد ، و ديگرى را حمّال خاتم سليمان گردانيد « 9 » ، كى نام مهين حق « 10 » بر او نبشته بود ، تا بدانى كى رنج و ظن هيچكس در راه رعايت و حرمت انبيا و اوليا « 11 » ضايع نكند « 12 » .
قصه :
پس چون يوسف از ميان « 13 » آب برآمد ، چهرهء او رخشنده شد ، قدش زيبنده شد ، جمالش صد چندان شد كى هر روز مىبود « 14 » .
آوردهاند كى از آنجا « 15 » كى مالك او را بخريد و تا بمصر آورد ، هر روز او را جامهاى از نو مىدوخت « 16 » . و چون غسل بكرد هفتاد قباء گونهگون در پيش وى نهاد و گفت : هر كدام كى خواهى بپوش « 17 » .
لطيفه :
هرچ برادران « 18 » يوسف بكردند ، ملك تعالى آن را « 19 » بضدّ آن بدل كرد : اگر ايشان « 20 » به چاه افگندند ، ملكش بتخت و گاه « 21 » برآورد . و اگر ايشان « 22 » گرسنه بگذاشتند ، ملكش طعام بهشت فرستاد « 23 » . و اگر ايشانش به بندگى بفروختند ،
هامش
( 1 ) - « گرد او » ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - « را ديد كه » ندارد
( 5 ) - « را كه در دريا بودند » ندارد
( 6 ) - + جل جلاله
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + عليه السلم
( 9 ) - كرد عليه السلم
( 10 ) - + تعالى
( 11 ) - + حق
( 12 ) - نشود
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - « كه هر روز مىبود » ندارد
( 15 ) - « كه از آنجا » ندارد
( 16 ) - مىپوشانيد
( 17 ) - درپوش
( 18 ) - + با
( 19 ) - « آن را » ندارد
( 20 ) - ايشانش
( 21 ) - جاه
( 22 ) - ايشانش
( 23 ) - + اگر ايشانش برهنه كردند مالكش هفتاد قباء ملون در پيش نهاد