كنيم ، و هرچ مكنون غيب است بىواسطهء تو آشكارا كنيم . « يمحو اللّه ما يشاء و يثبت . » قلم از راه عجب برخاست « 1 » ، و دست به لابه « 2 » و زارى برداشت . پادشاه عالم به حكم عفو آن نبشتهء خود را ناپيدا كرد ، و باز بواسطهء قلم « 3 » آشكارا كرد . « جرّ « 4 » القلم بما هو كائن الى يوم القيمة . »
« 5 » ديگر گفتيم « 6 » يوسف بحسن خود بنازيد ، در آن وقت كه به يك نظر در آن دوازده هزار مرد نگريد ، همه مدهوش غمزه و كرشمهء جمال او گشتند و بىهوش بيفتادند . يوسف گفت : اين منم كى چون تعبيهء جمال « 7 » سپاه حسن و ملاحت « 8 » پيدا كنم ، دوازده هزار مرد جنگى را به حملهء يك نظر هزيمت كنم . جبرئيل آمد كى يا يوسف ، هنوز بجمال خود مىبنازى و بعجب و تكبر سر مىفرازى « 9 » ؟ باش تا فردا « 10 » درين شهر ديگر ، روى وارستگان « 11 » صنع من « 12 » بينى .
چون پارهاى راه برفتند ، به شهرى رسيدند نام آن عريش . شارستانى « 13 » بود پر از پرى و انسى و جنى ، آشنا شده با يكديگر بيع و شرى مىكردند ، هر يكى بجمال چنانك هفتاد « 14 » بار جمال يوسف جمع كنى در جنب جمال ايشان پيدا نگشتى « 15 » .
هيچكس « 16 » از ايشان در يوسف نگاه نكرد . يوسف در عذر و زارى آمد و گفت :
بار خدايا غلط پنداشتم گفتم مگر در عالم نيكوروى منم « 17 » ، اگر صنع اينست كى من مىبينم ، من چشماروى « 18 » جمال ايشانم .
بيت
گفتم كى مگر ترا هوا خواه منم * پويندهء كوى عشقت اى ماه منم
هامش
( 1 ) - در متن : برخواست
( 2 ) - « دست به لابه » ندارد
( 3 ) - او
( 4 ) - جرى
( 5 ) - ششم
( 6 ) - « ديگر گفتيم » ندارد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - جمال
( 9 ) - « و بعجب و تكبر سر مىفرازى » ندارد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - آراستگان
( 12 ) - ما را
( 13 ) - غريش شهرستانى
( 14 ) - هفتاد هزار
( 15 ) - نشدى
( 16 ) - كس
( 17 ) - اين جمال من دارم
( 18 ) - من خشك آرزوى ؛